Farhangistan
خانه / فرهنگ و هنر / داستان خانه

داستان خانه

یشمی‌های روشن

شب تاریکی بود و مهتاب که می‌خواست دوباره در دل تاریکی‌ها امید را بکارد، چشمان یشمی و زیبای افرا به دنبال پسر همسایه بود. هرشب در همین ساعت با او دیدار داشت، عشق از دیوار‌های سرد و کاه‌گِلی دو همسایه رسوخ کرده و در وجود این دو، لانه‌ کرده بود. داوود در میان تاریکی روی بام ظاهر شد و افرا ...

ادامه مطلب »