غزلیات شمس
سمیع رفیع
غزلیات شمس، اثری ست ماه پیکر که در جمال و کمال، نه
چشم
چرخ چنان روی دیده و نه راید فکر چنان نگار گزیده رخساری، کلبه ی ست از
عشق فروزان، هم چنان که سنگ مقناطیس هر کجا که آهن باشد، به خود کشد،
این
غزلیات نیز دل های عاشق و پُر از سوز و گداز را به سوی خود مانند
مقناطیس
می کشاند. هر بیتی از این دیوان غزلیات، خود عشق نامه ی ست و مرهمی
برای
جراحت دل های عاشقان.
با صراحت می توان گفت که در ادبیات دری و فرهنگ اسلامی و فراتر از آن در فرهنگ بشری در هیچ مجموعه ی شعری به اندازه ی دیوان شمس حرکت و حیات و عشق نمی جوشد.
در غزلیات شمس، حالات مختلف روحی مولانا به نمایش گذاشته شده و سیر و سلوک وی را بیان می کند. این غزلیات در حالت شور، مستی، موسیقی و سماع سروده شده.
انواع موسیقی، از قبیل: موسیقی درونی، بیرونی، کناری و معنی در غزلیات شمس ملموس است.
از جمله غزلیات ناب مولانا از قبیل :
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
وآن نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه است
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه است؟
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
اندک اندک جمع مستان میرسد
اندک اندک می پرستان میرسد
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو میرید همه روح پذیرید
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دیگر نمی شود
«»«»«»«»«»«»«»«»»»«»«»
رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می روییم
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آیینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
راز تو فاش میکنم صبر نماند بیش از این
بیش، فلک نمی کَشد درد مرا و نی زمین
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز زحمتم، ای دو جهان پناه من
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
قصد جفا ها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من، وا دل من، وا دل من، وا دل من
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
دگر باره بشوریدم بدان سانم بجان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم بجان تو
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
آنها که طالبگار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید شمایید
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
«»»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
شرح مختصر چند غزل
ای که به هنگام درد راحت جانی مــرا
وی که به تلخی فقر گـــــنج روانی مرا
اي كه، مراد از معشوق و خداوند است، اي آن كه مرا به وقت درد، راحت جان استي. كدام درد، درد مولانا درد عشق است و اين درد را جز معشوق كه مي تواند دوا كند. مولانا می گوید: وقتي درد عشق در من فرياد مي كند، من با ذكر تو و با ياد تو راحت مي شوم و تو راحت جان من استي. هرگاه فقر در من اوج بگيرد و به تلخي رسد، يعني در نهايت فقر وقتي بتو فكر مي كنم و متوجه مي شوم كه دولت عشق تو را دارم، صاحب گنج روان استم. مستغني كسي است كه او گنج عشق و دولت عشق نصيب شده باشد.
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم
از تو به جانم رســـــــید قبله از آنی مرا
آن چه را كه نه عقل و نه وهم و خيال به آن راه پيدا كرده است، من از تو گرفته ام، يعني من عشق و معرفت را از تو به طريق الهام و از راه دل حاصل نموده ام كه عقل و وهم را به آن بارگاه راهي نيست. هرچيزي كه انسان به دست مي آرد، يا از طريق درك عقل است و يا از طريق خيال و پندار.
از کـرمت من به ناز مینگرم در بقـــا
کی بفریبد شهـــــا دولت فــــــــانی مرا
من از لطف و كرم عشق تو مي دانم كه به زندگاني جاودانگي و حقيقي مي رسم، دولت اين دنياي فاني مرا فريب داده نمي تواند. چون من با دولت عشق تو سروكار دارم كه جاودانه است.
نعمت آن کس کــه او مژده ی تو آورد
گر چـــه به خوابی بود به ز اغانی مرا
خوشا به حال آن كه از تو خبر دارد و مژده ی تو را مي آورد، نوش جان آن كس كه با تو سروكاري دارد. اگر كسي مژده ی ترا در خواب هم براي من بياورد، بهتر از آواز ها و سرود هايي كه من در بيداري احساس مي كنم، ميباشد.
در رکعات نمـــــــاز هسـت خیال تو شه
واجب و لازم چنانک ســـبع مثانی مرا
اي شه ی من! در هنگام نماز، خيال تو در سر من است، اگر چنين نباشد، اين چه نمازي خواهد بود؟ خيال تو در هنگام نماز مثل هفت آيه ( سوره ی الحمد) براي من واجب و لازم است. يعني همان گونه كه در هر نماز سوره ی الحمد واجب و لازم است، خيال تو هم همين طور براي من شده است.
در گنهء کافـران رحم و شفاعت تو راست
مهتری و ســـــروری سنگ دلانی مرا
تو رب العالمين استي، و خالق همه مخلوقات، تو را اختيار بود كه كافر را عفو نمايي و رحم و شفاعت به دست تست. تو هم مهتر استي هم سرور، و هم قهار استي. در اين جا اشاره به يك قسمت از آيت الكرسي شريف هم است: من ذالذي يشفع عندهُ الا به اذنه، هيچ كسي شفاعت كسي را كرده نمي تواند مگر به امر خدا.
گــــــر کرم لایزال عرضه کند ملکهـــا
پیش نهد جمـــــــــله ی کنز نهانی مرا
اگر فضل و كرم تو براي من ملك ها را ارزاني بكند، چون تو در وجود من گنج نهان استي ، تو از اين ها سبقت مي گيري و مرا هادي مي شوي.
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از اینهــــــــا همــــه عشق فلانی مرا
منظور مولانا اين است كه، من ترا از دل و جان سجده مي كنم و سر بر آستانت مي نهم و با اخلاص و صداقت مي گويم كه معشوق من، محبوب من، من صرف ترا مي خواهم و تنها عشق ترا مي خواهم و غير از اين هيچ چيز ديگر تمنا نمي كنم.
عمر ابد پیش من هست زمان وصـــال
زانک نگنجد در او هیچ زمـــــانی مرا
مولانا مي گويد: عمر ابد نزد من آن وقت حساب مي شود كه زمان وصال رسيده باشد و من در اتصال باشم. هيچ زمان را مولانا با اين زمان مقايسه نمي کند و مي گويد كه در اين نمي گنجد.
عمر اوانی ست و وصل شربت صافی در آن
بی تو چـــــــه کار آیدم رنج اوانی مرا
مولانا مي گويد: عمر، مثل ظرف است و وصل مثل شربت در آن ظرف. بدون تو و وصل تو من تنها رنج ظرف را مي كشم. يعني جاني و عمري كه وصل تو به آن ميسر نشود، براي من رنج و عذاب است.
بیست هــزار آرزو بود مرا پیش از این
در هوسش خود نمــاند هیچ امانی مرا
قبل از وصلت تو، من بسيار آرزو ها داشتم، اما اين وصلت تو براي هوس هايي من هيج امان نداد. تو مرا آنقدر مشغول ساختي كه ديگر هوس ها را از ياد بردم.
از مدد لطف او ایمن گشـــتم از آنک
گـــــــوید سلطان غیب لن ترانی مرا
از مدت و لطف سلطان مطمين شدم، او خود مي گويد كه لن تراني ، مرا ديده نمي تواني. يعني خدا را به چشم نمي توان تماشاه نمود، اما لطف و مدت او را مي توان احساس كرد.
گـوهر معنی اوست پر شده جان و دلم
اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا
جان و دلم، از گوهر عشق او كه گوهر معني است ، پر شده است. او خود مي گويد كه خداي دوم و سوم وجود ندارد. رفت وصالش به روح جســــم نکرد التفات
گـــــر چه مجرد ز تن گشت عیانی مرا
وصال خداوند، با روح ميسر مي شود نه با جسم. اگر چه روح مجرد از تن هم باشد، باز هم تو عيان استي.
پیر شـــــدم از غمش لیک چــو تبریز را
نام بری باز گشت جمــــــله جوانی مرا
اگر چه من از غم شمس تبريز پير شدم اما اگر نام او را نزد من ببري دوباره جوان مي شوم.
غزل
بی تو به ســـر می نشود با دگـری می نشود
هـــــر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
كار من بدون تو بسر نمي شود، و با ديگري هم سرو سامان نمي گیرد. خوب، مولانا در وجود شمس و مرشد خود چه ديده بود كه اين حرف را مي زند؟ عشق داشتن دل و جگر كار دارد، يعني حوصله مندي عزم و اراده. در راه عشق بايد متين قدم گذاشت.
اشک دوان هـــــر سحری از دلـــم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلــــــــم خود خبری مینشود
در هنگام نيايش به وقت سحر، اشك دوان از دل من خبر ها مي آورد، اين را تنها من مي دانم. اگر اشك نباشد كسي چه گونه خبر مي شود؟
یک سـر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهـــــــــد یا گهــــــــری مینشود
يك سر مو، يعني تمام وجود من در فكر تو و در غم تو است و اين را احساس مي كند. حاصل اين غرق شدن در عشق تو ، يا آب حيات را بمن مي بخشد يا گهر مي دهد.
ای غم تو راحت جان چیستت این جمــله فغان
تا بزنم بانگ و فغــــان خود حشری مینشود
غم تو براي من راحت جان است. اين فغان و ناله از بهر چيست. من بايد بانگ و فغان بزنم تا حشر برپا شود.
میل تو سوی حشرست پیشه ی تو شور و شررست
بی ره و رای تو شـــــــها رهگذری می نشود
تو مي خواهي كه من حشر برپا بكنم و تو شور و شر ايجاد مي كني. تو استي كه باعث مي شوي و هادي نیز استي تا تو هدايت نكني رهگذري از آن جا نمي گذرد.
چیست حشر از خود خــود رفتن جانها به سفر
مرغ چو در بیضه خـــود بال و پری مینشود
انسان بايد از جسم خارج شود، پرواز روحاني بايد مي سر شود. وقتي چوچه ی مرغ در تخم خود باشد پرواز كرده نمي تواند.
بیست چو خـــــورشید اگــر تابد اندر شب من
تا تو قـــــــــدم درننهی خود سحری مینشود
هزار ها خورشيد هم اگر بتابد، براي من صبح نمي شود . صبح من با تو آغاز مي شود.
دانـه ی دل کاشــــته ای زیر چــــنین آب و گلی
تا به بهــــــارت نرسد او شــــــجری مینشود
دانه را وقتي بكارند تا بهار نشود، سبز نمي شود. حالا كه دانه را در دل من كاشته اي ، بيا كه با آمدنت بهار شود و اين نهال به شجر مبدل گردد و جوانه گيرد.
در غزلم جبر و قـــدر هسـت از این دو بگذر
زانک از این بحث به جز شور وشری مینشود
در غزل من مفاهيمي گفته شد كه مربوط به جبر و قدر است.
غزل
گر تو مــــا را به جفـای صنمان ترسانی
شکم گــــــرسنگان را تو به نان ترسانی
اگر تو ما را با جفایت بترسانی که ما از تو دست بر دار شویم، این ناممکن است و بدان می ماند که آدم گرسنه را با ندادن نان تهدید کنی. این ممکن نیست. همان گونه که آدم گرسنه اشهد ضرورت و نیاز برای بقای خود، به نان دارد، ما هم برای بقای حیات خود بتو ضرورت داریم و به عشق نیاز داریم، چون ما با خوراک عشق زنده استیم.
و به دشـــنام بتم آیی و تهــــــــــدید دهی
مـــــــردگان را بنشانی و به جان ترسانی
تو اگر ما را به دشنام هم تهدید کنی و سخت ترین شرایط را بالای ما حواله بکنی، باز هم ما از تو روگردان نیستیم و این به آن می ماند که مرده را بگویی که می کُشمت و یا بی نشانت می سازم. ما که در راه تو و عشق تو کشته شدیم و مرده استیم، مرده را از بهر چه می ترسانی. یعنی که اگر این کار را نکردی، می کُشمت.
ور به مجنون ســـَـــقطی از لب لیلی آری
هم چو مخمورکش از رطل گــران ترسانی
آیا ممکن است که به مجنون بگویی نام لیلی را نگیر و به زبان نیاور، و آدم مخمور را بگویی که به خم شراب دست نزند. اگر تو مجنون را به این بترسانی که نام لیلی را به زبان نیاورد، امکان ندارد، چون مجنون بی یاد لیلی بسر برده نمی تواند و اگر آدم مخمور را به این بترسانی که دیگر به خم شراب نمی رسد، این هم ممکن نیست، چون او بدون خم شراب بسر برده نمی تواند. این مثال ها به این می ماند که ما از تو جدایی نداریم و ما را از درگه ات دور مکن. ای لیلی و ای خم شراب ما.
من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم
گـــــوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
حالت من چنین است که مانند دیگ بر آتش تبسان استم، من در آرزوی عشق مانند دیگ بالای آتش می جوشم و خشک گشته ام، عشق برای من چرب زبان است و مرا از عشق مترسان، من حالا در هوایش خشک مثل دیگ بر سر آتش می سوزم.
گــــرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد
گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی
گرگ هجران از پی من آمد و من در عالم فرقت و هجران چه نبود که نکشیدم، من از روی ننگ و غیرت از گرگ هجران نترسیدم، در حالیکه گرگ هر وقت شبان را ببیند، می ترسد و فرار می کند، اما من نمی ترسم.
بـــــــادهی گــــــر تو ز تلخی ویم بیم دهی
سادهای گر مگسان را تو بخوان ترسانی
یعنی اگر تو مرا از تلخی این باده بیم نشان بدهی و بگویی که باده ی عشق تلخ است و نوشیدنش دشوار است، یعنی مرا از آینده و عواقب عشق ورزیدن بترسانی، این بدان می ماند که تو از سادگی مگسان را بترسانی که دور دسترخوان و سفر ننشینند. مگس را اگر هزار بار هم از خوان دور برانی دوباره می نشیند. ما مگس تو استیم و تو خوان عشق ما استی، این ناممکن است که ما به این دسترخوان ننشینیم.
پاکبازند و مقــــــامر که در این جا جمعند
نیست تاجـر که تو او را به زیان ترسانی
ما از جمله ی پاکبازان و قمار بازان پاک استیم ، یعنی ما متاع هر دو عالم را به یک دو باختیم ، ما متاع هردو عالم را به خاطر عشق تو باختیم . از هر دو عالم عشق ترا گزیدیم. ما در راه تو و عشق تو تجارت نکرده ایم که در فکر سود و زیان باشیم.
چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گـــوشت
که تو تیری بزنی یا به کمـــــــان ترسانی
خيالات و تفكرات انساني، عالم معنویت است، نه جسم است و نه ماده كه تو تير بزني و آنان را بترساني .خيال من خيال عشق است داراي معني است و خیالات ما را به تیر و کمان مترسان.
نوروز، از آغاز تا امروز
دیباچه
انسان، از نخستین سال های زندگی اجتماعی، زمانی که از
راه شکار و گردآوری خوراک های گیاهی روزگار می گذراند، متوجه بازگشت و
تکرار برخی از رویدادهای طبـیعی، یعنی تکرار فصول شد. زمان یخ
بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گیری پرندگان و چرندگان را از
یکدیگر
جدا کرد. نیاز به محاسبه در دوران کشاورزی، یعنی نیاز به دانستن
زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را بوجود
آورد.
نخستین محاسبه فصل ها،
بی گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغیـیـر آن آسانتر دیده می
شد،
صورت گرفت. و بالاخره نارسایی ها و ناهماهنگی هایی که تقویم
قمری،
با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت
پذیرفت. سال در نزد ایرانیان همواره دارای فصل نبوده، زمانی شامل
دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زمانی دیگر تابستان
هفت ماه ( از فروردین تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردین )
بوده، و سرانجام از زمانی نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم گردیده
است. گذشته از ایران: "سال و ماه سغدی ها، خوارزمی ها، سیستان ها در
شرق
و کاپادوکی ها و ارمنی ها در مغرب ایران، بدون کم و زیاد همان سال و
ماه
ایرانی است".
آغاز سال
مردم شناسان را عقیده بر این است که محاسبه آغاز سال، در میان قوم ها و گروه های کهن، از دوران کشاورزی، همراه با مرحله ای از کشت یا برداشت بوده و بدین جهت است که آغاز سال نو در بیشتر کشورها و آیـیـن ها در نخستین روزهای پائیز، یا زمستان و یا بهار می باشد. آغاز سال ایرانیان، هر چند زمانی دستخوش تغیـیـر گردید ولی حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الا نبـیـاء و ابوریحان بـیـرونی در آثار الباقیه گویند که آغاز سال ایرانی، از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردین بود. وقتی که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـیـعی بود، و طالع سرطان بود.
پیدایش جشن نوروز
در ادبـیـات فارسی جشن نوروز را، مانند بسیاری دیگر از آیـیـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی ،منوچهری، عنصری، بـیـرونی، طبری، مسعـودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر که منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبـیـات پـیـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره می شود :
جهان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته :
جمشید علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد می باشید تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمایـیـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردین. پس آن روز رسم کردند.
ابوریحان بـیـرونی پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز می داند : چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز بر آن سوار شد، و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیـدن این امر به شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز تاب می نـشـیـنـند و تاب می خورند.
به نوشته گردیزی، جمشید جشن نوروز را به شکرانهً این که خداوند " گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود " برگزار کرد و هم در این روز بود که " جمشید بر گوساله ای نشست و به سوی جنوب رفت به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. " و سرانجام خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید، آن روز دریافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آیـیـن آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.
در خور یادآوری است که جشن نوروز پـیـش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب می کند، یاد آور می شود که، " آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پـیـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ایران، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشن ها و آیـیـن هایی را در آغاز بهار سراغ داریم. در منطقهً لیدی و فری ژی، براساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، الههً باروری و معروف به مادر خدایان، و الههً آتیس جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می شد. مورخان از برگزاری آن در زمان اگـُوست شاه در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی و آناتولی خبر می دهند. به ویژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارچ ( 4 تا 7 حمل ) .
صدرالدین عینی دربارهً برگزاری جشن نوروز در تاجیکستان و بخارا ( ازبکستان ) می نویسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـنی ها، راست آمدن این عید، طبـیـعت انسان هم به حرکت می آید. از این جاست که تاجیکان می گویند : " حمل، همه چیز در عمل ". در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشت های غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و دیگر حاصلات زمینی است که انسان را سیر کرده و سبب بقای حیات او می شود. وی در جای دیگر می گوید : در بخارا " نوروز " را عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت می کردند. حتی ملای دینی به این عید که پیش از اسلامیت، عادت ملی بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده، از وی فایده می بردند. از آیت های قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وی در نوروز از عادت های ملی بیـش تره بوده، تر کرده می خوردند. ولی برگزاری شکوهمند و باورمند و همگانی این جشن در دستگاه های حکومتی و سازمان های دولتی و غیر دولتی و در بیـن همهً قشرها و گروه های اجتماعی، بی گمان، از ویژگی های ایران زمین است، که با وجود جنگ و ستیزها، شکست ها و دگرگونی های سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، علمی و فنی، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ های دیگر نیز راه یافته است؛ و در مقام مقایسه، امروز جامعـه و کشوری را با جشن و آیـیـن چندین روزه ای، که چنین همگانی و مورد احترام و باور خاص و عام، فقیر و غنی، کوچک و بزرگ و بالاخره شهری و روستایـی و عشایـری باشد، سراغ نداریم.
روزها یا ماه جشن نوروز
مدت برگزاری جشن هایی چون مهرگان، یلدا، سده و بسیاری دیگر، معـمولا یک روز ( یا یک شب ) بـیشتر نیست. ولی جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آیـیـن های نوروزی " گویاتر است، دست کم یک یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را، پس از جمشید یک ماه می نویسد: چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزیگران.
کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سلیمان صفوی، مهمانی ها، تفریح و جشن های نوروز در میدان های عمومی تا سه هفته طول می کشید. "درو ویل" مدت تعطیلی جشن نوروز را در زمان فتحعلیشاه دو هفته می نویسد. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سیزده بدر " پایان می پذیرد.
رسم ها و آیـیـن های نوروزی که از روزگاران کهن برگزاری آن ها از نسلی به نسل بعد به ارث رسیده، به ناگزیر با دگرگونی شیوه های زندگی، تکنولوژی های صنعتی و ماشینی، سازمان های اداری، شغـل ها، قانون ها، وسایـل ارتباط جمعی جدیـد - چنان که خواهیم دید - بدون آنکه هویـت خود را از دست بدهد، تحول یافته است. از آداب و رسم های کهن پـیـش از نوروز، بایستی از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوری و خانه تکانی یاد کرد.
پنجه ( خمسه مسترقه )
بنابر سال نمای کهن فارسی، هر یک از دوازده ماه سال سی روز است و پنج روز باقی ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پیتک( در زبان و تقویم مازندرانی ) یا بهیزک ( در روز شمار زردشتیان ) گویند. ابوریحان دربارهً پنجه می نویسد :
... هر یک از ماه های فارسی سی روز است و از آن جا که سال حقیقی سیصد و شصت و پنج روز است، پارسیان پنج روز دیگر سال را " پنجی " و " اندرگاه " گویند. سپس این نام تعریب شده و " اندرجاه " گفته شد و نیز این پنج روز دیگر را روزهای مسترقه نامند، زیرا که در شمار هیچ یک از ماه ها حساب نمی شود ....
این پنج روز را که همزمان با یکی از شش " گهنبار " است، جشن می گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یک روز قرار داد، برگزار می شد.
برگزاری جشن خمسه در بین همهً قشرهای اجتماعی رواج داشت. به طوری که در 1311 هجری قمری مردی نیک اندیش در هزینه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش می کند که : " ... بقیه منافع وقف را هر ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک وضیع و شریف ذکور و اناث، صغیر و کبـیر بالسویه برسانند ". در گاهشماری تبری، که نوروز در مرداد ماه برگزار می شد، مراسم پنجه، در دورهً صفویه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود : ... و حضرت اعلی شاهی ظل اللهی، به دستور ولایت بهشت آسای مازندران کامیاب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزای بهاری سپری گشته، هوای آن دیار رو به گرمی نهاد، ارادهً تماشای جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گیلان است از خاطر خطیر سر زد. رسم مردم گیلان است که در ایام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجیم آن ملک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند، و در میانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دریا آمده، پنج روز به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با یکدیگر آب بازی کرده، و بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است.
میر نوروزی
از جمله آیـیـن های این جشن پنج روزه، که در شمار روزهای سال و ماه و کار نبود، برای شوخی و سرگرمی، حاکم و امیری انتخاب می کردند که رفتار و دستورهایش خنده آور بود، و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می کرد. ابوریحان از مردی کوسه یاد می کند که با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور، در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می کرد و چیزی می گرفت. و هم اوست که حافظ به عنوان "میر نوروزی" دوران حکومتش را " بیش از پنج روز " نمی داند.
مسعـودی در این باره می نویسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ایران کوسه ای بر استر خود سوار شود ( و این جز در عراق و دیار عجم رسم نیست و اهل شام و جزیره و مصر و یمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سیر و گوشت چاق و دیگر غذاهای گرم و نوشیدنی های گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـیرون می کند و آب سرد بر او ریزد و احساس رنج نکند، و به فارسی بانگ زند: " گرما، گرما" و این هنگام عید عجمیان است که در اثـنای آن طرب کنند و شاد باشند.
از برگزاری رسم میرنوروزی، تا 73 سال پیش، آگاهی داریم؛ علامه محمد قزوینی در پژوهشی ارزشمند دربارهً میرنوروزی - که مانند همه پژوهش های آن علامهً فقید ادبی و فرهنگی می باشد - شرحی آورده است، که خود می تواند پژوهش مردم نگاری باشد و دریغم آمد که به اشاره بسنده شود.
.... یکی از دوستان موثـق نگارنده، از اطبای مشهور، که سابق در خراسان مقیم بوده اند، در جواب استفسار من از ایشان در این موضوع، مکتوب ذیل را به اینجانب مرقوم داشته اند که عیناً درج می شود : " در بهار 1302 هجری شمسی برای معـالجه بیماری به بجنورد رفته بودم. از اول فروردین تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم، در دهم فروردین دیدم جماعت کثیری، سواره و پـیاده می گذرند، که یکی از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشیدی نشسته، چتری بر سر افراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. یکدسته هم پـیاده به عنوان شاطر و فراش که بعضی چوبی در دست داشتند، در رکاب او یعـنی پیشاپـیش و در جنبـین و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوب های بلند در دست داشتـند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبـیل گاو یا گوسفند بود، یعـنی استخوان جمجمه حیوانی، و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می آورد. دنبال این جماعت، انبوه کثیری از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هیاهوی بسیار داشتـند. تحقیق کردم، گفتند که در نوروز یک نفر امیر می شود، که تا سیزده عید، امیر و حکمفرمای شهر است، به اعیان و اعزه شهر حوالهً نقد و جنس می دهد، که همه کم یا زیاد تقدیم می کنند. به این طریق که مثلا حکمی می نویسد برای فلان متعـین : - که شما باید صد هزار تومان تسلیم صندوق خانه کنید، البته مفهوم این است که صد تومان باید بدهید. البته این صد تومان را کم و زیاد می کردند، ولی در هر حال چیزی گفته می شد، غالب اعیان به رغبت و رضا چیزی می دادند. زیرا، جزو عادات عید نوروز به فال نیک می گرفتـند. از جمله به ایلخانی هم مبلغی حواله می دادند که می پرداخت. بعد از تمام شدن سیزده عید دورهً امارت او به سر می آید، و گویا در یک خاندان این شغـل ارثی بود ".
بی گمان امروز، کسانی را که در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمزرنگ و صورت سیاه شده در کوچه و گذر و خیابان می بیـنیم که با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می کنند و پولی می گیرند، بازماندهً شوخی ها و سرگرمی های انتخاب " میر نوروزی " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند، نه در وقت و جشنی دیگر؛ و آنان خود در شعرهایی که می خوانند، می گویند : حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه .
روزهای مردگان و پنجشنبه آخر سال
یکی از آیـین های کهن پـیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت به گورستان می روند و خوراک می برند و به دیگران می دهند. زردشـتیان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هیچ گاه کسی را که بوی تعلق داشت فراموش نمی کند و هر سال هنگام جشن فروردین به خانه و کاشانه خود برمی گردند ".
در روزهای پنجه، از جمله رسم ها، تهیه کردن غذا، آیـینی مذهبی بوده، ابوریحان می نویسد: ... و گبرکان در این پنج روز خورش و شراب نهند، روان های مردگان را و همی گویند، که جان مرده بیاید و آن غذا گیرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزمیان پنج روز آخر اسفند و پنج روز دیگری که در پی آن است و ملحق به این ماه مانند اهالی فارس، در روزهای فروردگان برای ارواح مردگان در گورستان غذا می گذارند.
یکی از صورت های برجا ماندهً این رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ویژه خانواده هایی که در طول سال عضوی را از دست داده اند. رفتن به زیارتگاه ها و " زیارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نیز، روز پـیش از نوروز و بامداد نخستین روز سال - رسمی عام است. در این روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزدیکان می گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، یا چراغ روشن می کنند. در برخی از شهرهای ایران، روز پیش از عید، خانواده های عزادار، از خویشان و نزدیکان با غذا و حلوا پذیرایی می کنند و در سر مزار جمع می شوند. و نیز رسم است که ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبر امامان و امامزادگان میروند.
خانه تکانی
اصطلاح " خانه تکانی " را بیشتر در مورد شستن، تمیز کردن، نو خریدن، تعمیر کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسیدن نوروز، به کار می برند. در این خانه تکانی، که سه تا چهار هفته طول می کشد، بایستی تمامی ابزارها و وسیله هایی که در خانه است، جا به جا، تمیز، تعـمیر و معاینه شده و دوباره به جای خود قرار گیرد. برخی از ابزارهای سنگین وزن، یا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسیله های دیگر، فقط سالی یک بار، آن هم در خانه تکانی نوروزی، جا به جا و تمیز می شود. در برخی از شهرهای آذربایجان نخستین چهارشنبهً ماه حوت ( چهارشنبه موله) به شستن و تمیز کردن فرش های خانه اختصاص دارد.
کاشتن سبزه
ماه حوت، ماه پایانی زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عید " به صورت نمادین و شگون، از روزگاران کهن، در همهً خانه ها و در بین همهً خانواده ها مرسوم است.
در ایران کهن، " بـیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد، بر ستونی گندم، برستونی جو و به ترتیب، برنج، باقلا، کاجیله ( گیاهی است از تیرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتی متر است )، ارزن، ذرت، لوبـیا، نخود، کنجد، عدس و ماش میکاشتـند؛ و در ششمین روز فروردین، با سرود و ترنم و شادی، این سبزه ها را می کندند و برای فرخندگی به هر سو می پراکندند ". و ابوریحان نقـل می کند که : " این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رویـیدن این غلات، به خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه حدس بزنند ".
امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز یا دو هفته پیش از نوروز، در ظرف های کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هایی چون گندم، عدس، ماش و ... می کارند. موقع سال تحویل و روی سفره "هفت سین " بایستی سبزه بگذارند. در برخی از شهرهای آذربایجان، سومین چهارشنبه به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزه های نوروزی اختصاص دارد. این سبزه ها را در خانواده ها تا روز سیزده نگه داشته، و در این روز زمانی که برای " سیزده بدر " از خانه بـیرون می روند، در آب روان می اندازند.
سفره هفت سین
رسم و باوری کهن است که همهً اعضای خانواده در موقع سال تحویل ( لحظهً ورود خورشید به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سین گرد آیند. در سفره سفید رنگ هفت سین، از جمله، هفت رویـیدنی خوراکی است که با حرف " س " آغاز می شود، و نماد و شگونی بر فراوانی رویـیدنی ها و فراورده های کشاورزی است - چون سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و مانند این ها- می گذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی شیر، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغی روی آینه، ماهی قرمز، نان، سبزی، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی ( مسلمانان قرآن و زردشتیان اوستا و ... ) نیز زینت بخش سفرهً هفت سین است. این سفره در بیشتر خانه ها تا روز سیزده گسترده است.
در برخی از نوشته ها از سفره هفت شین (هفت رویـیدنی که با حرف شین آغاز می شود) سخن رفته و آن را رسمی کهن تر دانسته اند. در ریشه یابی واژهً هفت سین نظرهای دیگری چون هفت چین ( هفت رویـیدنی از کشتزار چیده شده ) و هفت سینی از فراورده های کشاورزی نیز بیان شده است. پراکندگی نظرها ممکن است به این سبب باشد که در کتاب های تاریخی و ادبی کهن اشاره ای به هفت سین نشده و از دورهً قاجاریه است که درباره باورها و رفتارها و رسم های عامیانهً مردم تحقیق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمی دانیم که آیا پیش از قاآنی هم شاعری هفت سین را در شعر خود آورده است؟
سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز گو نباشد هفت سین رندان دُرد آشام را
میرزاده عشقی نیز در " نوروزی نامه " در اسلامبول در مسمطی برای آگاهی مردم آن دیار سروده :
همه ایرانیان نوروز را از یاد بود کی
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ری
بساط هفت سین چینند و بنشینند دور وی
پوشیدن لباس نو
پوشیدن لباس نو در آیـین های نوروزی، رسمی همگانی است. تهیه لباس، برای سال تحویل، فقیر و غنی را به خود مشغـول می دارد. در جامعه سنتی توجه به تهیدستان و زیردستان برای تهیه لباس نوروزی - به ویژه برای کودکان - رسمی در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و امیران در جشن نوروز، برای نو پوشاندن کارگزاران و زیر دستان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد : " رسم ملوک خراسان این است که در این موسم به سپاهیان خود لباس بهاری و تابستانی می دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشیدن های نوروزی فراوان یاد کرده اند. و برای این باور است که در وقف نامهً حاجی شفیع ابریشمی زنجانی آمده است :هر سال شب های عید نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عواید موقوفه تهیه و به اطفال یتیم تحویل شود.
سفرنامه نویسان دوره صفویه و قاجاریه، در شرح و وصف جشن های نوروزی، از لباس های فاخر مردم فراوان یاد کرده اند. خرید لباس نو و برخی وسیله های فرسوده ای که به مناسبت نوروز نیاز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزینه های فصلی - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکیل میدهد. بسیاری از خانواده ها که در سوگ یکی از نزدیکان لباس سیاه پوشیده اند، به مناسبت نوروز، به ویژه هنگام سال تحویل، لباسی دیگر میـپوشند. کسانی که به هر علت لباس نو ندارند، می کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پیراهن - در هنگام سال تحویل، نو بـپوشند.
در گذشته که فروشگاه ها و بازارهای فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خیاط ها سفارش می دادند، نوبت های دوخت و کار شبانه روزی خیاطان یکی از دشواری های خانواده ها بود. اگر در روزهای پیش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان های نیکوکاری رسم است که برای کودکان نیازمند لباس تهیه کنند، این کار نیک پیش از آنکه برای کمک و همراهی باشد، برای لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.
این باور کهن را در نوشته ها، توصیه ها و توصیف های نوروزی، همواره می بـینیم که : از طبـیعت پـیروی کنیم، از درختان یاد بگیریم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشیم، که شگون شادمانی و آرامش است.
خوراک های نوروزی
در کتاب ها و سند های تاریخی و ادبی کهن، به ندرت از خوراکی هایی که ویژه جشن نوروز (یا جشن های دیگر) باشد سخن رفته است. نویسندگان و مورخان بحث از " خوردنی " ها را، شاید، پـیش پا افتاده، نازیبا و یا بدیهی می دانستند. در کتاب های قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف های دقیق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آیـین های دیگر کم نیست، ولی از نوع و ویژگی خوراک های جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و امیران و نه در خانه های عامهً مردم، سخنی نرفته است.
در مقاله ها و پژوهش هایی که در این هفتاد و پنج ساله اخیر درباره نوروز نوشته شده، افزون بر خوردنی های سفره هفت سین، گاه از غذاهای ویژه شب پیش از نوروز، و شب اول سال، در خانواده های سنتی شهرها و منطقه های مختلف یاد شده است. خوراکی هایی که با ویژگی های اقلیمی و نوع فراورده های هر منطقه هماهنگی داشت، و در عین حال بهترین و کمیاب ترین غذای منطقه بود؛ و همه قشرهای اجتماعی - فقیران نیز - میکوشند که در این روزها، برای فراهم آوردن غذای بهتر، گشاده دستی کنند و به گفتهً ابوریحان:"این عیدها، یکی از اسبابی است که تنگی روزی فقیران را به زندگی فراخ مبدل می سازد ".
با پـیدایش و گسترش رسانه های گروهی صنعتی امروز چون روزنامه ها، رادیو و تلویزیون، و وجود برنامه های گونه گون در معرفی جشن ها و آیـین های کهن، نوعی یکنواختی در فراهم آوردن وسیله ها و برگزاری مراسم، در همهً شهرها و استان ها به وجود آمده است. بی گمان تبلیغات مؤسسه های تولید کننده کالاها نیز عاملی موثر در این یکنواختی هاست.
دید و بازدید نوروزی، یا عید دیدنی
از جمله آیـین های نوروزی، دید و بازدید، یا " عید دیدنی " است. رسم است که روز نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیت های علمی و اجتماعی و منزلتی می روند. در بسیاری از این عید دیدنی ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب های تاریخی و ادبی، تـنها از عید دیدنی های رسمی دربارها و امیران و رئـیسان خبر می دهند. رسمی که هنوز هم خبرگزاری ها و رسانه ها، به آن بسنده می کنند. " دیدن" های نوروزی که ناگزیر " بازدید " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسی و روبوسی است، در روزهای نخست فروردین، که تعطیل رسمی است، و گاه تا سیزده فروردین ( و می گویند تا آخر فروردین ) بـین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور و نزدیک، ادامه دارد. رفت و آمد گروهی خانواده ها، در کوی و محله - به ویژه در شهرهای کوچک - هنوز از میان نرفته است. این دید و بازدیدها، تا پاسی از شب گذشته، به ویژه برای کسانی که نمی توانند کار روزانه را تعـطیل کنند، ادامه دارد.
تا زمانی که "مسافرت های نوروزی" رسم نشده بود، در شهرها و محله هایی که آشنایی های شغـلی و همسایگی و " روابط چهره به چهره " جایی داشت، دید و بازدید های نوروزی، وظیفه ای بـیش و کم الزامی به شمار می رفت. و چه بسا آشنایانی بودند - و هستـند - که فقط سالی یک بار، آن هم در دید و بازدید های نوروزی، به خانهً یکدیگر می روند. به یاد دارم که در کرمان، در بـین زردشتیان، هنگامی که کسی از دوست و آشنایش گله می کرد که چرا بدیدنش نمی آید، این جمله می گفت : " اگر با هم قهر هم بودیم، دست کم سالی یک بار به خانهً هم می آمدیم " و چه بسیار کدورت ها و رنجشن های خانوادگی و خویشاوندی که به یـُمن دید و بازدید های نوروزی برطرف شده و می شود.
گسترش شهرها، ازدیاد جمعـیت، پراکندگی خانواده های سنتی، محدودیت های شغلی و نیز فرهنگ آپارتمان نشینی، از عامل هایی است که دید و بازدید های نوروزی را کاهش داد. و بر اثر این دشواری ها و محدودیت های زمانی، بسیاری از خانواده هایی هم که به مسافرت نمی روند، برای دید و بازدیدهای نوروزی، از پـیش زمانی را معـین می کنند.
نوروز اول
در دید و بازدیدهای نوروزی رسم است که نخست به خانهً کسانی بروند که " نوروز اول " در گذشت عضوی از آن خانواده است. خانواده های سوگوار افزون بر سومین، هفتمین و چهلمین روز، که بیشتر در مسجد برگزار می شود، نخستین نوروز که ممکن است بیش از یازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه می نشـینند. و در این روز است که خانواده های خویشاوند لباس سیاه را از تن سوگواران در می آورند. جلسه های " نوروز اول " که جنبهً نمادین دارد، در عین حال از فضای دید و بازدیدهای نوروزی برخوردار است. و دیدارکنند گان، در نوروز اول، به خانواده سوگوار تسلیت نمی گویند، بلکه برای آنان " آرزوی شادمانی " می کنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بـیشتر در شهرهایی برگزار میشود که آخرین روز اسفند را به عنوان یاد بود درگذ شتگان سال سوگواری نکنند.
هدیه نوروزی، یا عیدی
هدیه و عیدی دادن به مناسبت نوروز رسمی کهن است، کتابهای تاریخی از پـیشکش ها و بخشش های نوروزی - پـیش از اسلام و بعد از اسلام - خبر می دهند، از رعـیت به پادشاهان حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزیران، دبـیران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ویژه کودکان.
رسم هدیه دادن نوروزی را، ابوریحان بیرونی از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنین آورده : نیشکر در ایران، روز نوروز یافت شد، پـیش از آن کسی آن را نمی شناخت. جمشید روزی نی ای دید که از آن کمی به بیرون تراوش کرده، چون دید شیرین است، امر کرد این نی را بـیرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبریک به یکدیگر شکر هدیه کردند، و در مهرگان نیز تکرار کردند، و هدیه دادن رسم شد.
پـیشکشی رعیت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولایت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشی از باج و خراج و مالیات سالانه بود که - گفته یا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد : پادشاهان ساسانی آنچه را که پنج روز عید ( به ترتیب؛ اعیان، دهقانان، سپاهیان، خاصان و خادمان ) هدیه آورده بودند، روز ششم امر به احضار می کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه می داشت، و آنچه می خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند می بخشـید.
کمپر، سیاح دوره صفوی، از هدیه های حاکمان و ثروتمندان محلی، که برای شاه سلیمان می آوردند، به عنوان " سومین رقم بودجه دربار " یاد می کند. تاورنیه هدیهً یکی از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافی " ذکر کرده، و شاردن هدیه های به پادشاه را حدود 2 میلیون فرانک تخمین میزند. " درو ویل " می نویسد : این هدیه های نوروزی علاوه بر طلا، جواهر و سکه های زر، عبارت از اسب های اصیل، جنگ افزار، پارچه های گران بها و شال های کشمیر و پوست های ممتاز و قـند و قهوه و چای و مربا است.
در کتابهای تاریخی و ادبی، بـیش از همه از هدیه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هدیه ای که، بنا بر رسم، برای سرودن قصیده ها و مدیحه های نوروزی داده می شد. هدیه به شاعران در جشن نوروز که انگیزه و وسیله ای برای سرودن شعر و مدیحه بود، در واقع نوعی حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار می رفت. از جمله بیهقی می نویسد : روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادی الاخری، امیر ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هدیه ها بسیار آورده بودند، و تکلیف بسیار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در این روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتی نیفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نیز فرمود، و مسعـودی شاعر را شفاعت کردند، سیصد دینار فرمود.
این بخشش ها گاه به اندازه ای بود که می توانست شاعری را توانگر سازد : گویند روز نوروزی، جهت خالدبن برمک وزیر، کاسه ها از زر و نقره هدیه آورده بودند. یکی از شاعران عرب در این باره شعری سرود و به این موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اوانی زر و نقره بود به آن شاعر بخشید. چون اعتبار کردند، مالی عظیم بود و شاعر از آن توانگر شد.
رسم و ضابطه پـیشکش های سنگین بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطیت رایج بود. برقراری مالیات ها و الزام به پرداخت های منظم و حساب شده، پـیشکش های باج و خراج گونه را به مقدار زیادی از اعتبار انداخت. ولی دادن عیدی و هدیه به ویژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتی، اقتصادی و سنی ) از رسم ها و آیـین های دیرین فرهنگ ماست. امروز رسم عیدی دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محیط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عین حال نوعی جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عیدی های امروز بیشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـیش بـینی تهیهً " اسکناس نو " کرده، و در اختیار مشتریان می گذارند. در جامعـه کشاورزی، روستایی و عشایری، در گذشته ای نه چندان دور، پـیشکش های نوروزی فراورده های محلی بود و بخشش ها، کالا و فراورده غیر محلی.
هد یه دادن ها، ک به مناسبت هایی، چون عید، موفقیت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخی شهرها، به ویژه جامعـهً عشیره ای رسم است که برای خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... می برند) و .. است، به ویژه در خانواده های سنتی، دارای اهمیت و مفهومی در خور توجه است (که خود پژوهش و گفتاری جداگانه می طلبد). هر چند که چند سالی است واژهً فرانسوی " کادو " برای هدیه هایی چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشنی، مبارک باد، جای خالی پا و ... به کار می رود، ولی اهمیت، کیفـیت و کمیت هر یک متمایز است. البته این باور وجود دارد که گرفتن عیدی از دست کسان مورد احترام ( از نظر سنی، منزلتی، خویشاوندی، علمی، نسبی و ...) تبرک، دارای شگون و " دست لا ف " است.
کارت تبریک عید
تبریک گفتن عید و جشن نوروز، در نامه هایی که از شهری به شهر دیگر فرستاده می شد، رسمی کهن است. در برخی از منشآت و کتابهای ترسل و نامه نگاری نمونه هایی آمده است، ولی با رواج چاپ، فرستادن " کارت تبریک عید " که با مضمون ها و رنگهای گونه گون تهیه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است. با کم شدن دید و بازدیدها - به علت هایی که در پـیش یاد شد - فرستادن کارت تبریک رونق بـیشتری یافته است.
باورهای عامیانه
رفتارها و گفتارهای هنگام سال تحویل و روز نوروز، به باور عامیانه، می تواند اثری خوب یا بد برای تمام روزهای سال داشته باشد. برخی از این باورها را در کتابهای تاریخی نیز می یابـیم، و بسیاری دیگر باورهای شفاهی است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسیده است :
- کسی که در هنگام سال تحویل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.
- موقع سال تحویل از اندوه و غم فرار کنید، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد.
- روز نوروز دوا نخورید بد یمن است.
- هر کس در بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.
- هر کس بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردی شفا یاید.
- کسانی که مرده اند، سالی یکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر می گردد. پس باید خانه را تمیز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوی خوش کرد.
- کسی که روز نوروز گریه کند، تا پایان سال اندوه او را رها نمی کند.
- روز نوروز باید یک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نیستـند.
- اگر قصد مسافرت دارید پـیش از سیزده سفر نکنید. روز چهاردهم سفر کردن خیر است.
- روز سیزده کار کردن نحس است.
نوروز در افغانستان
عبدالحکیم صافی
هزاران سال پیش، ساکنان سرزمین آریانا (ایران،
افغانستان
و تاجیکستان) روز اول سال و آغاز بهار را با برگزاری مراسم ویژه و توام
با سرور و شادمانی جشن می گرفتند و سرور وشادمانی در این روز را به فال
نیک گرفته و به برکت فیوضات آن، سالی را که پیش رو داشتند، نیک بخت می
پنداشتند.
بز کشی - از مسابقات ویژه نوروز در کابل
از روزگاران قدیم تاکنون ساکنان این سرزمین باستانی، قدرشنانی و بزرگداشت از نوروز تاریخی را فراموش نکرده و در هر عصر و زمانی از آن قدردانی و تجلیل می کنند.
چرا نوروز ؟
بعضی از پژوهشگران و سخن پردازان، ریشه ی تاریخی این
سنت
بزرگ را به جمشید، شهریار بزرگ سلسله ی پیشدادی نسبت داده و نوروز را
«نوروز جمشیدی» گفته اند.
در مجله ی فرهنگ آریانا، در باره ی نوروز از گفته های فردوسی شاعر بزرگ
و
توانای زبان پارسی چنین آمده است : «جمشید بعد از یک سلسله اصلاحات
اجتماعی، بر تخت زرین نشست و فاصله ی بین دماوند تا بابل را در یک روز
پیمود و آن روز «روز هرمزد» از فروردین ماه بود.(هرمزد روز اول هر ماه
را
می گفتند) چون مردم این شگفتی از وی بدیدند جشن گرفتند و آن روز را
«نوروز» خواندند.»
همچنین، از زبان ابوریحان بیرونی نقل قول شده که گفته
است : «نوروز از رسم های پارسیان است و نخستین روز است از فروردین ماه و
از این جهت آن را «روزنو» یاد کرده اند، زیرا که پیشانی سال نو است و
آنچه از پس او است، از این پنج روز همه جشن هاست.»
پیروان آیین زرتشت را عقیده بر آن است که در روز شش ماه فروردین زرتشت
توفیق یافت که با خداوند مناجات کند، لذا این روز را به نام «نوروز»
جشن
می گرفتند.
نوروز در شهرهای مختلف افغانستان
جشن نوروز در بسیاری از نقاط افغانستان، با شکوهمندی خاصی برگزار می شود، در مزارشریف، در زیارتگاه منسوب به حضرت علی، جشن بزرگی به نام میله های گل سرخ برگزار می شود و همه ساله، هزاران نفر از زایران آن زیارتگاه و علاقه مندان نوروز از نواحی مختلف کشور، حتی از کشورهای ایران و تاجیکستان و دیگر کشورهای آسیای میانه به شهر مزارشریف می روند و این جشن ملی و پارینه را با شکوهمندی هرچه بیشتر برگزار می کنند.
جشن نوروزی در کابل
در شهر کابل پایتخت نیز، میله های نوروزی درمحلاتی به
نام «خواجه صفا»، «شاه شهید»، «دامنه سخی»، «کاریز میر»، «تپه زیبای
استالف»، «گلغندی چاریکار» برگزار می شود.
در هرات نیز، مردم به این مناسبت، روزهای اول سال و چهارشنبه اول سال و
نیز در سیزدهمین روز از نوروز، در تفریحگاه های داخل و خارج شهر گردهم
می
آیند و جشن نوروز را گرامی می دارند.
از جمله سنت های جشن های نوروزی و آغاز سال نو، راه اندازی میله سمنک
(سمنو) در شب اول نوروز همراه با سرور و شادمانی و همچنین تهیه و توزیع
آب هفت میوه (هفت نوع آجیل که در افغانستان به نام میوه ی خشک معروف
است)، تهیه ی هفت سین هم در برخی نقاط افغانستان متداول است.
در روایات تاریخی آمده است که یک تن از امیران ازبک های ماورالنهر بنام «امیرعبدالله» دیگ بزرگی را که از فلزات هفت جوش در شهر سمرقند ساخته شده بود، در سال ۱۰۵۰ هجری قمری به بلخ انتقال داد، در آن دیگ آب هفت میوه گرفته می شد و در روز نوروز برای مردم توزیع می شد.
بر افراشتن «ژنده سخی»
یکی از سنت های مردم افغانستان، به ویژه در شهر شمالی
مزار شریف و نیز در کابل پایتخت، بر افراشتن ژنده (علم پوشیده از پارچه
های سبز رنگ) است که به «ژنده سخی» معروف است.
برافراشتن این علم، از وجوه مذهبی جشن نوروز در افغانستان است.
بر اساس یک روایت تاریخی، در سال ۱۲۸۸ هجری که نایب «محمدعلم خان» در اطراف حرم (منسوب به حضرت علی در مزارشریف) ملحقات و خانه هایی اعمار کرد و چوب راست و محکمی را از جنگل های ماورالنهر خواست و در ساختن علم مبارک از آن کار گرفت که تا امروز مورد استفاده است.
جشن دهقان در روز اول سال
نوروز به مثابه ی سر آغاز فصل بهار، با زندگی عینی مردم افغانستان پیوند داشته و بخش بزرگ از مردم این کشور که کشاروز هستند، از آمدن فصل بهار و نوروز به گرمی استقبال کرده و صفحه ی جدیدی از کار و فعالیت خود را آغاز می کنند، از این روی کشاورزان با برگزاری مراسم ویژه ای از آمدن نوروز تجلیل می کنند.
خانواده های افغان در گلگشت نوروزی
دولت های افغانستان در دوران های مختلف، به طور رسمی در برگزاری جشن نوروز سهم می گرفته اند، اما در سال های حاکمیت طالبان، هر گونه مراسمی که با نوروز و رسوم باستانی آن پیوند داشت، ممنوع و کفرآمیز خوانده می شد، طالبان حتی تقویم هجری شمسی را که نخستین روز سال در آن نوروز است، باطل اعلام کرده و سال قمری را رسمی اعلام کرده بودند.
اما با توجه به آنچه در این گفتار آمد، و با توجه به ژرفا و پهنایی که جشن نوروز به مثابه ی یک سنت پسندیده و پارینه ی ملی در تاریخ و فرهنگ افغانستان دارد محال است که با ابراز عصبیت کسانیکه از مبدا تاریخی و ارزشمندی فرهنگی آن آگاهی ندارند، نوروز از مردم افغانستان فاصله بگیرد و یا از حافظه ی زمان محو شود.
واقعیت های زندگی انسانی و اجتماعی مردمان این سرزمین توام با استقبال همیشگی شان از فصل بهار به مثابه ی موسم کشت و کار و غرص نهال «نوروز» را همواره گرمی خواهد داشت.
اینک در آخرین بخش این گفتار نوروزی، ابیاتی چند از شاعران شیرین سخن حوزه ی تمدنی پارسی گوی را به استقبال از فصل بهار و جشن نوروز باستانی زمزمه می کنیم :
منوچهری :
آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز کامگارا کارگیتی تازه از سرگیر باز
مولوی :
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یارما از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما
حافظ :
خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست ؟ ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست ؟
بیدل :
آتش رنگی که دارد این چمن بی دودنیست آب می گردد به چشم شبنم از بوی بهار
سعدی :
آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است
خلیلی :
آمد بهار جان فزا با بوی ها با رنگ ها با گریه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها
آیینه می بارد سحاب خورشید می رقصد درآب خواند فروغ ماهتاب در گوش گل آهنگ ها
گویی خمستان است خاک کزو برآید سینه چاک این لاله های تابناک هریک قدح در چنگ ها
فمنیسم چیست ؟ به مناسبت هشتم مارچ روز جهانی زن
اشاره: کانون بین المللی رشد فرهنگ و هنر افغانستان فرا رسیدن هشتم مارچ روز جهانی زن را به تمام زنان جهان و به ویژه زنان افغان از صمیم دل تبریک می گوید. فمنیسم به عنوان جنبش اجتماعی وفکری در وسیع ترین معنای آن به ارتقا ء موقعیت اجتماعی زنان به عنوان یک گروه در جامعه میاندیشد . از فمنیسم همچون هر جنبش اجتماعی وفکری انتظار میرود موقعیت فرودست گروه پایه خود _یعنی زنان _را تبین کند وعلل وعوامل موثر برآن را توضیح دهد ، تصویری از حامعه مطلوبی که در آن زنان از موقعیت مساعد ومناسبی بر خود دارند ارائه کند ، مجموعه مطالباتی را برای رسیدن به این هدف در دستور کار خود قرار دهند .سرانجام با تعیین راهبرد عملیاتی خود به سازماندهی وبسیج منافع بپردازد وروشهای مشروع یا موثر مورد نظر خود را برای نیل به اهداف مشخص سازد .
فمنسیم
از این نقطه آغاز میکند که زنان سرکوب میشوند و این سرکوبی مسئله
مهمی
است . اقتدار مردان آزادی عمل زنان را محدود میکنند چون مردان امکانات
اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی بیشتری را دراختیار خود دارند . سنگ بنای
فمنیسم دفاع از حقوق زنان است . تمامی صور فمنیسم این را تصدیق میکنند
که زنان انسان هستند نه عروسک ، برده ، شی ء ویا حیوان .
به عقیده فمنیسمها اولا همه امور شخصی سیاسی است . یعنی عاملانی مرتکب ستم کاری میشوند که اختیار این کار به ایشان تفویض شده است وثانیا باید برای تجربیات عینی زنان از این ستم ، که در برخوردهای روزمره شخصی ویا در روابط اجتماعی به دست آمده اند اعتبار قائل شد . مرد وزن ستمگر وتحت ستم در زندگی هر روزه خود با یکدیگر تعامل دارند ونقش آفرینانی در حال اجرای سناریویی از پیش آماده شده نیستند . این بازیگران نمایش ممکن است در زمینه اجتماعی خاص با یکدیگر مخالفت داشته باشد ودر عمل هم دارند . در این گونه موارد مردان زور خود را به کار میگیرند وزنان دچار رنج وتحقیر می شوند . البته اقتدار مردان فردی نیست ، فرضیات جنس پرستانه جامعه به سود مردان است . ایدئولوژی های مردسالار از اقتدار مردان بر زنان حمایت میکنند وآن را مقدس جلوه می دهند . بنابراین تکلیفی که جامعه شناسان فمنیست برعهده دارند بررسی رابطه فرد با ساختار اجتماعی ، ارتباط تجربیات زندگی روزمره زنان با ساختار جامعهای که در آن به سر می برند وارتباط اقتدار مردان در مناسبات شخصی با شیوه نهادینه شدن این اقتدار در جامعه است . سیده محمدی
ژاک دریدا شاگرد منتقد هایدگر
رضا داوری اردکانی
فلاسفه همیشه زیاد عمر میکردند و در طول تاریخ
همه فیلسوفانی که عمرشان کوتاه بوده کم هستند، ولی در فلسفه معاصر
فرانسه
و شاید هم در کل فلسفه جهان معاصر، فیلسوفان عمرهای طولانی هوسرلی و
هایدگری ندارند و عمرشان نیچهای شده است. چند سال پیش آلتوسر خودکشی
کرد، بعد دلوز به او تأسی کرد. فوکو و ژاک دریدا هم عمرشان چندان
طولانی
نبود و عمر سقراطی، افلاطونی، هایدگری، هوسرلی و کانتی نداشتند. البته
در قرون پیش، کسانی هم مثل اسپینوزا بودند که عمر طولانی نداشتند، ولی
عموماً فیلسوفان عمر طولانی دارند.
به این دلیل این مطالب را گفتم که به نظر من - به خاطر علاقهای که به دریدا داشتم - فکر میکنم او زود مرده است؛ بهخصوص کسی که دوستان و نزدیکانش میگفتند، نمیدانند او چه میگوید، باید بیشتر عمر می کرد تا توضیح بدهد که چه گفته است!
در آمریکا کسانی که آثار رورتی را خوانده باشند و ادعا کنند که او را فهمیدهاند، کم هستند. رورتی رابطه نزدیکی با دریدا داشت و آثارش را خوانده بود و به صراحت هم میگفت: «نمیدانم دکانستراکشن یعنی چه.» البته حق هم داشت؛ زیرا خود دریدا هم نمیدانست چیست و به هر کس که از او میپرسید، یک جواب میداد. یعنی اگر ۱۰ نفر میپرسیدند، ۱۰ جواب متفاوت میداد. بنابراین رورتی هم حق داشت که بگوید من نمیفهمم او چه میگوید.
اولین بار آلتوسر نحوه قرائت را در کتاب قرائت کاپیتال خود، به کار برد. به نظر من قرائت خوبی بود و منشأ تحولی در نئومارکسیست و تلقی مارکسیستی بود.
تمام فلسفهی معاصر، متأثر از ۵ فیلسوف است، نه اینکه تمام فلسفهی معاصر پیروی از آنها باشد، بلکه این ۵ نفر تأثیر بزرگ و عمیقی بر تفکر معاصر داشتند. این ۵ نفر عبارتند از: مارکس، فروید، نیچه، هوسرل و هایدگر. ممکن است گفته شود این تأثیر، فقط به این ۵ نفر اختصاص ندارد؛ در غیر این صورت باید تأثیر کانت، هگل و افلاطون را بر فلسفهی معاصر نادیده گرفت؟ بله، همه اینها تأثیر گذاشتند؛ تاریخ فلسفه نمیتواند کانت را رها کند. کانت در تاریخ فلسفه است. اما معمولاً فیلسوفان به کسانی رجوع میکنند، یعنی مراجعی دارند؛ هر فیلسوفی افلاطون میخواند، کسی که افلاطون نمیخواند، اهل فلسفه نیست.
همهی فلاسفه، مرجع و اسوه دارند و کانت و هر فیلسوف دیگری نیز اسوههایی دارند؛ این ۵ نفر در فلسفهی معاصر، به این مرجعیت رسیدهاند. اگر در فلسفهی تحلیل دقت کنید، میبینید توجه عجیب و غیرمنتظرهای به هوسرل و هیدیگر و کسانی که به این دو توجه دارند، شده است. تحقیقات دقیقی دربارهی این دو فیلسوف شده است؛ اما فلسفهی معاصر فرانسه، وضع خاصی دارد و به این ۵ نفر نیز در عین حال توجه کردهاند. ما ۵ یا ۶ فیلسوف نامدار در فلسفه فرانسه داریم؛ فلسفهای که دیگر به صورت هگلی فلسفه نیست. دیگر به صورت کانتی فلسفه نیست تا چه برسد به افلاطون و ارسطو؛ فلسفهای است که مرزهای مابعدالطبیعه را شکسته است؛ به پایان مابعدالطبیعه و به گذشت از مابعدالطبیعه فکر میکند.
اکثر این فیلسوفان از مارکسیسم بیرون آمدند؛ دریدای امروز، کمتر به مارکسیسم توجه کرد. اما به هر حال دریدا فوکویی است. البته این دو اختلاف ظهور دارند. دریدا چند سالی دیرتر از فوکو ظهور کرد. مشخص است کسی که زودتر ظهور کند، اثرش هم متقدمتر است. دریدا هم، فوکویی بود و اولین آثارش را هم دربارهی فوکو نوشت، البته در نقد فوکو. البته منظورم این نیست که دریدا مرید فوکو بود، چون هیچ فیلسوفی مرید فیلسوف دیگر نیست. اصلاً در فلسفه ارادت معنا ندارد و برای یک فیلسوف، همهی فلسفهها، فلسفه است.
در فرانسه این ۵ فیلسوف هر کدام به نوعی با مارکس ارتباط برقرار کردند. بعضی حتی عضو حزب کمونیست شدند. سیوتا و فوکو عضو حزب کمونیست بودند، آلتوسر که تا آخر عمر کمونیست بود.
همه نیچهای هستند؛ چه راجع به نیچه کتاب نوشته باشند، مثل ژیل دلوز و یا حتی اسم نیچه را هم نیاورده باشند؛ همهی فیلسوفان معاصر فرانسه نیچهای هستند. دریدا هم نیچهای است.
آنها همه فرویدی هستند. بعضی مثل ژاک لاکان، تحت تأثیر مارکس، نیچه، هوسرل و هایدگر هستند. اما دریدا تحت تأثیر نیچه است، همان طور که تحت تأثیر هوسرل است.
درست است که دریدا نوشتنش را با نقد فوکو شروع کرد، اما اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم، اولین اثرش را درباره هوسرل نوشت. دریدا مقالهی مفصلی بر مقدمه و ترجمهی فرانسهی کتاب هوسرل نوشت و در عین ارادتی که به هوسرل داشت، او را نقد کرد. البته دریدا اقداماتی هم در ترویج فرهنگ هوسرل انجام داد. بقیهی فلاسفه معاصر فرانسه هم با هوسرل نسبت مشخصی داشتند. لیوتار کتاب عمیقی در معرفی فلسفه هوسرل نوشت.
اثر هایدگر در ژیل دلوز، فوکو و آلتوسر به وضوح، آشکار است و اگر امروز کتابهای فوکو و لیوتار یا دلوز را بخوانیم تأثیر هیدیگر را بر آنها درمییابیم. اما آنها علاقهای به اظهار نظر نداشتند.
فوکو ۵ هزار صفحه یادداشت از هیدیگر داشت. چنین شخصی آیا میتواند تعلق خاطر به هیدیگر نداشته باشد. دلوز و دریدا هم اینگونه بودند. از تأثیر فروید هم باید گفت. تأثیر فروید بسیار عمیق است و در فلسفه فرانسه این تأثیر بسیار آشکار و بیچون و چرا است. حتی ژان پل سارتر، تعلق صریح و آشکار به فروید داشت. این سلیقه و روحیه نیست، اینها مظهر زمان خود هستند؛ پس قهراً در فلسفه مورد توجه قرار میگیرند. این اتفاقی نیست که مارکس و در مقابل آن نیچه، یک جا مورد توجه قرار میگیرند. باید دریدایی بود و دکانستراکشن را به نحوی فهمید، تا ببینید چه رفاقتی بین نیچه و مارکس پدید آمده است. آنچه ما در ظاهر میبینیم، آنچه روزنامهنویس میبیند و آنچه سیاستدان میبیند، خصومت و دشمنی است. هیدیگر و مارکس چه نسبتی دارند. کسی که نگران زدودن قداست و کسی که فیلسوف مدرنیته است،. چه مناسبتی دارند. اگر از موضع «دکانستراکشن» دریدا نگاه کنید، آن وقت از مارکس و نیچه قرائتی دارید که میتوانید آنها را کمابیش به هم نزدیک کنید.
دریدا هیچ وقت خود را مرید هایدگر ندانست، حتی گاهی به صراحت میگفت، من منتقد هایدگرم. به صراحت گفته است که دکانستراکشن با دسوکسیون هیدیگر تفاوت دارد و همین گونه هم هست، تفاوت دارد.
دریدا، شاگرد منتقد هیدیگر بود، البته نه از نوع انتقادی که به هوسرل میکرد، زیرا او کلاً اساس فلسفهی هوسرل را نقد میکرد. مسألهی مهم برای هوسرل، خودآگاهی بود. البته او میتوانست از آن خودآگاهی خارج شود؛ او میخواست از دکارت جدا شود و یک عمر هم در این راه کوشید. عمری کوشید از کوژیتوی دکارتی و خودآگاهی او جدا شود. اما به هر حال در این تلاش به جایی نرسید و در آخر عمر در درسی که درباره دکارت دارد، بازگشت او به دکارت آشکار است.
نقد دریدا به خودآگاهی است. او این را از هیدیگر آموخت. هیدیگر خودآگاهی را آغاز و منشأ نمیداند. او هزار سال تفکر غربی و حداقل ۴۰۰ سال تفکر غربی بعد از دکارت را آغاز خودآگاهی میداند. وقتی مسأله «گفتار و نوشتار» و تقابل آن دو را مطرح میکند، بحث را با «فیدرس» افلاطون آغاز میکند و میگوید گفتار زنده است و نوشته مرده است.
اما نقد دریدا درست مقابل آن است. مطلب در ظاهر بیاهمیت مینماید. معمولاً ما حق را به سقراط و افلاطون میدهیم که نوشته زنده است و کسی دارد حرف میزند و از احوالش میشود استفاده کرد و برای اینکه بفهمی چه میگوید، باید حرکات و حالاتش را هم استفاده کرد. تمام تلاش دریدا این است که بگوید و آنچه که مقصود و هدف اوست، این است که نوشته مقصودی ندارد و تابع نویسنده نیست.
در این میان بسیاری از منتقدان اروپایی و آمریکایی، بر این اساس مرگ نویسنده را اعلام کردند، یعنی نویسنده قصدی ندارد. سعدی، شعر سعدی است، حافظ هم شعر حافظ است. بحث اینکه بین گفتار یا نوشتار کدام اصالت دارند، همان گفتار افلاطون است که نوشتار شده است.
حالا ما «فدروس» را چه کنیم. فدروس گفتار بوده و تبدیل به نوشتار شده است. مقصود او این نیست که حرف نزنیم؛ مقصود او این است که بگویید گفتار قصد نویسنده است. ولی ما اصلاً به قصد نویسنده کار نداریم. قصد نویسنده چه اهمیتی دارد؟ آنچه مهم است نوشته است. ما نوشته را میخوانیم؛ نوشته با ما حرف میزند. نوشته در یک محدودهی خاص نیست و نهایت ندارد. همیشه با ما حرف میزند و به بیان دیگر نوشته تاریخی است. اما مابعدالطبیعه، گفتار را بر نوشتار مقدم داشته است. اسپینوزا و کانت آثارشان را نوشتهاند.
فلسفه قصد نیست و مقصد فیلسوف توسط او معلوم نمیشود، بلکه این فلسفه است که مقصد فیلسوف را تعیین میکند. دریدا با این نظر به تاریخ فلسفه نگاه میکرد و طبیعی بود که با تاریخ فلسفه خیلی انس نداشته باشد.
البته شاید «دکونوسوکسیون» جایگزینی برای نقد باشد. او فکر میکرد که آیا میتوان رها از این چارچوب به تاریخ فلسفه نگاه کرد. آیا میشود از تقابلهایی که در طول تاریخ فلسفه از ابتدا بوده و غالب فکر شده و ما از آنها خلاصی نداریم، مثل روح و بدن و ...، خلاص شد.
دریدا نسبت به مسائل معاصر کمتر از همه سخن گفت و نسبت به همهی فیلسوفان و این ۵ فیلسوف و حتی فلاسفه تحلیلی زبان، کمتر راجع به سیاست و مسائل زمان حرف زده است. حتی زمانی که آنتونیو نگری فیلسوف نئومارکسیست ایتالیایی، سالیان پیش به زندان افتاد، همه فیلسوفان جهان و عدهای از فرانسویها به دولت ایتالیا اعتراض کردند، اما تنها کسی که اعتراضنامه را امضا نکرد، ژاک دریدا بود. البته این به این منظور نیست که او به سیاست نپرداخته باشد، بلکه او با نقد خاص خود به سیاست پرداخته است.
دریدا تعبیری به نام «دموکراسی در راه» دارد که دموکراسی را نقد میکند. البته نقدش نفی دموکراسی نیست؛ نقد او مبنای عجیبی دارد. دموکراسی را با برادری و دوستی ملازم میبیند؛ دموکراسی بدون برادری و دوستی، در نظر او دموکراسی معیوب است. منظور او این نیست که مثلاً فردا دموکراسی از راه میرسد؛ او میگوید پای دموکراسی میلنگد، زیرا در او دوستی و برابری که شعار انقلاب فرانسه بود دیده نمیشود.
کتاب «اخلاق» ارسطو فصلی درباره دوستی دارد که دوستی را سه نوع میکند: دوستی لذت، دوستی انتفاع و دوستی فضیلت و با توجه به دوستی فضیلت است که دریدا برخلاف عهد و تعهد خودش، شاید میخواهد به یک اتوپیا فکر کند و امید داشته که در آن جامعه بشری به سوی خیر و آزادی رهنمون شود.
شرق، خاستگاه حیات معنوى گوته
خسرو ناقد
یوهان ولفگانگ فون گوته را به جرات مى توان اولین پیشگام و آغاز گر «گفت وگوى فرهنگ و تمدن ها» نامید.
او با آفرینش آثارى فراتر از زمان و مکان، گام در راه گفت وگوى واقعى با فرهنگ ها و تمدن هاى دیگر گذاشت، آن هم در روزگارى که اثرات منفى پیشداورى هاى قرون پیشین در میان عامه مردم و بخش بزرگى از نخبگان اروپایى هنوز از میان نرفته بود.
با این همه نمى توان از تاثیرات اندیشمندان «عصر
روشنگرى» بر افکار و آثار گوته غافل ماند. کسانى چون گوتهولد افرائیم
لسینگ که با خلق درام «ناتان حکیم»، قلم بطلان بر مطلق گرایى نژادى و
قومى و مذهبى کشید. لسینگ اعتقاد داشت که تنها زمانى بر پیشداورى هاى
شوم
و فاجعه آمیز ناشى از نابردبارى و تعصب مطلق گرایانه مذهب ها و ملت ها
مى
توان غلبه کرد که هر مذهب و ملت و نژادى، افزون بر احترام متقابل به
دیگران، این بینایى و بصیرت را نیز داشته باشد که تنها از راه آزمون
تجربى ایمان و اعتقادات خود و سرفراز بیرون آمدن از این آزمون است که
مى
تواند ارزشمندى و حقانیت آنها را به اثبات برساند. پیام نهفته در درام
لسینگ را مى توان در یک کلام چنین خلاصه کرد: انسانى ترین ادیان،
راستین
ترین ادیانند.
و گوته؟ گوته با چنین پشتوانه هاى فرهنگى دست به آفرینش دیوان غربى- شرقى زد، اثرى که در کنار درام مشهور فاوست از پرآوازه ترین آثار او به شمار مى آید و در زمره شاهکارهاى ادبیات جهان محسوب مى شود. او در این اثر آمیزه اى دلنشین از آثار بزرگان شرق را با تصورات و تخیلات شاعرانه خود در هم آمیخت و بدین سان نخستین «بیان نامه منظوم گفت وگوى فرهنگ ها» را در سرتاسر جهان انتشار داد. عنوانى که گوته با شجاعت و جسارت تمام در آن دوران براى این کتاب برگزید، نشان از پنداره او از جهانى دارد که در آن غرب و شرق در کنار هم و در «دفتر و دیوانى مشترک» با هم پیوند دوستى و پیمان مودت مى بندند. این ترکیب غیرمنتظره در عنوان کتاب، همراه با خلاقیت شاعر در هماهنگ و همراه کردن موفقیت آمیز کلام شاعران و عارفان غرب و شرق، خواننده را به گونه اى دلنشین و دل انگیز، به تجربه یگانگى جهان و پذیرش گوناگونى آن مى کشاند. پیوندى که گوته در دیوان به نمایش مى گذارد، چنان استوار و پایدار است که امروز به تدریج اثرات آن آشکار مى شود و آرزوى دیرین گوته که در نامه اى براى ناشر آثارش نگاشته بود، مى رود که تحقق یابد. گوته در این نامه به هدف اصلى خود در آفرینش دیوان غربى- شرقى اشاره مى کند و مى نویسد: «دیر زمانى است که خود را در خلوت با ادبیات مشرق زمین مشغول داشته و براى آشنایى عمیق تر با آن، شعرهاى بسیارى نیز به سبک و معناى اشعار شرقى سروده ام. قصدم این است که به گونه اى دل زنده و دلپذیر، غرب و شرق، گذشته و حال و فرهنگ ایرانى و آلمانى را با هم پیوند دهم و طرز فکر و آداب و سنن مردمان این دو جهان را با هم قرین و دمساز کنم.»
او در جایى دیگر مى نویسد: «راستى چه کامکارند آنان که همواره میان شرق و غرب در گشت و گذارند و در این دو جهان نیک مى نگرند و بهترین ها را برمى گزینند». این سخن گوته استنباط تازه اى است از یکى دیگر از آیات قرآن، آنجا که مى فرماید: فَبَشِر عِبادِ اَلَّذینَ یَستَمِعُونَ القَولَ فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَه اُولئِکَ الَّذینَ هَدیهُمُ اللَّهُ وَاُولئِکَ هُم اُولُواالاَلبابِ. «مژده ده آنان را که به سخنان گوش فرا مى دارند و از بهترین آنها پیروى مى کنند، ایشان را خدایشان هدایت کرده است و در شمار خردمندانند.» باید دانست که گوته در دوران دانشجویى و در سن بیست و یک سالگى به تشویق و ترغیب دوستش «یوهان گوتفرید هردر» به مطالعه قرآن روى آورد و از همان آغاز شیفته زبان شعر گونه قرآن شد، تا جایى که آیات ۷۵ تا ۸۰ از سوره انعام را از زبان لاتین به زبان آلمانى ترجمه کرد. گوته معتقد بود که با در نظر داشتن سبک قرآن که با مضمون و مقصود آن هماهنگى دارد، نباید از تاثیر عظیم قرآن به شگفت آمد.
مشرق زمین براى گوته خاستگاه فرهنگ و تمدن بشرى و سرچشمه حیات فکرى و معنوى انسان بود. او خود در دامن معنویت شرقى و با کلام کتاب مقدس، زبان به سخن گشوده بود. دلبستگى او به سرزمین هاى شرق، در ایام کودکى و با شنیدن قصه هاى کتاب هزار و یک شب آغاز شده و با مطالعه داستان هاى کتاب مقدس، ادامه یافته بود. در دوازده سالگى به میل خود نزد استاد به فراگیرى زبان عبرى مى پردازد تا از این راه بتواند بى هیچ واسطه اى با مضمون و معناى کتاب مقدس آشنا شود و از سرزمین ها و ملت هاى شرق و رویدادهایى که در طول قرون متمادى این نقطه از جهان را منزلتى خاص بخشیده است، تصویرى زنده در ذهن خود مجسم کند. در میان اوراق به جا مانده از گوته، دست نوشته هایى یافت مى شود که نشان از علاقه او به یادگیرى دیگر زبان هاى شرقى و به خصوص زبان هاى عربى و فارسى دارد. حال به سادگى مى توان تصور کرد که دلبستگى گوته به فراگیرى زبان هاى ملل و سرزمین هاى بیرون از حوزه فرهنگى و جغرافیایى غرب، برخاسته از شوق او براى ایجاد دیالوگ و گفت وگو با فرزانگان و اندیشمندان سرزمین هاى دور و نزدیک بوده است. هرچند که او جز زبان عبرى امکان یادگیرى زبان شرقى دیگرى را پیدا نکرد، ولى این امر حتى اندکى از شور و شوق گوته براى آشنایى با تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادبیات مشرق زمین نکاست. گوته براى آگاهى و شناخت از تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادبیات مشرق زمین، به مطالعه گسترده و بررسى همه جانبه آثار متفکران و محققان و مترجمان اروپایى پرداخت. باید دانست که از اواخر سده هجده تا اوایل سده نوزده میلادى، دانشمندان و پژوهندگان و خاور شناسان غربى مجموعه اى از گنجینه ادبى و تاریخى مشرق زمین را به زبان هاى لاتین و انگلیسى و آلمانى و فرانسوى ترجمه کرده و انتشار داده بودند و پژوهش هاى دامنه دارى نیز در این زمینه آغاز شده بود. در این دوره تلاش کم نظیرى براى شناخت فرهنگ و تمدن شرق در جریان بود، تا جایى که فرهیختگان اروپایى براى آشنایى با آثار فرهنگى و هنرى مشرق زمین با هم در رقابت بودند و مى کوشیدند تا در ترجمه و بررسى متون، دقت بیشترى به خرج دهند و در مطالعات و تدقیقات علمى از هم پیشى گیرند. این جنب و جوش که در جهت آشنایى و شناخت هر چه بیشتر و عمیق تر از تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادبیات سرزمین هاى شرقى و به ویژه شاعران و عارفان و متفکران ایرانى به راه افتاده بود، بعد از انتشار دیوان غربى- شرقى شدت گرفت و تا اواخر قرن ۱۹ میلادى نیز ادامه یافت و در تاریخ ادبیات سرزمین هاى آلمانى زبان از آن با نام «نهضت شرقى» یاد مى شود. از این رو براى گوته در آن دوران از هر جهت تمام امکانات فراهم آمده بود تا بیش از پیش خود را با تاریخ حیات فکرى مشرق زمین مشغول دارد و با آثار ارزشمند حکیمان و عارفان و شاعران شرق و با سیر تکامل فرهنگ و ادبیات و هنرهاى گوناگون در خاور زمین آشنا شود. او در فصل پایانى دیوان غربى- شرقى از همه دانشمندان و پژوهشگران و مترجمان که با آثارشان موجبات آشنایى او را با فرهنگ و تمدن مشرق زمین فراهم آوردند، قدردانى مى کند و یادشان را به عنوان «استاد» گرامى مى دارد.
گوته از دو دوره از حیات معنوى اش به عنوان نقاط عطفى نام مى برد که به او جوانى دوباره بخشیدند و تصویر و تصور دیگرگونه اى از جهان و انسانیت در برابر دیدگانش گشودند. دوره نخست زمانى بود که گوته ۳۷ساله، در ایام سیر و سیاحت در ایتالیا، با مشاهده آثار عهد باستان و بناها و یادگارهاى دوران تجدید حیات فرهنگى، به مکتب انسان گرایى روى آورد. کتاب «سفر ایتالیا» حاصل این دوره از حیات گوته است.
نزدیک به سى سال بعد، دوره دوم حیات معنوى اش آغاز مى شود. گوته در این دوران از سویى احساس مى کرد که آرمان هاى هنر کلاسیک و تصوراتى که این مکتب از انسان و جهان و زندگى عرضه مى کند براى او کافى و کامل نیست و سیرابش نمى کند. از سوى دیگر، حوادث انقلاب فرانسه و جنگ هاى ناپلئون، او را ناگزیر به پذیرش این واقعیت کرده بود که این چنین رویدادهایى را نمى توان با معیارهاى محدود تاریخ و فرهنگ مغرب زمین ارزیابى کرد و درباره آنان داورى نمود، بلکه باید آنها را با مقیاس عظیم تاریخ و تمدن بشرى سنجید.
گوته در این دوره، خسته از هیاهوى دور و نزدیک جنگ هاى ناپلئون آزرده از شکست «پروس ها» و اندوهگین از مرگ «فریدریش شیلر» یار و همدل و همزبانش، به فرهنگ شرق پناه مى برد و با مردمان آن دیار به گفت و شنود مى نشیند و با فرزانگان و فرهیختگان شرق دمساز مى شود.
گوته سوار بر مَرکبِ خیال به سرزمین هاى دور مى راند، در کوهسارها و دشت هاى گسترده مشرق زمین با شبانان در مى آمیزد و در واحه هاى ریگستان، بیتوته مى کند و سحرگاهان با آب زلال خود را صفا مى دهد و شاداب مى کند. همراه با کاروان ها راهى شهر و بیابان مى شود، جاده هاى پر فراز و نشیب و سنگلاخى را مى پیماید و به دروازه شیراز مى رسد. در آنجا رحل اقامت مى افکند و در باغ هاى شیراز منزل مى گیرد و گهگاه، چون اتابکان و امیران فارس که شیراز را به عزم جدال ترک مى گفتند، او نیز به قصد گشت و گذار و سیر و سیاحت، رو به اطراف و اکناف مى گذارد. به مجلس شاعران و سخن سرایان ایرانى راه مى یابد و از هم نشینى و هم صحبتى ایشان چنان به وجد مى آید و از سخنانشان چنان مسحور مى شود که کلامشان را با دروازه هاى بهشت و وسعت معرفتشان را با دریاهاى بیکران قیاس مى کند. او در باغ هاى شیراز و در کنار همزاد خود، مى ناب مى نوشد و آواز عشق سر مى دهد، آب چشمه خضر بر سر مى ریزد و جوانى دوباره مى یابد.
گوته در کتاب حقیقت و مجاز که در شمار بزرگ ترین و مشهورترین آثار و به مثابه زندگینامه او است، در باره این دوره از حیات معنوى اش مى نویسد:
«گرچه آن دیار اعجاب آور بود و طبیعتى وحشى داشت، گرچه قوه تخیل نیرومندى هماره مرا به این سو و آن سو مى کشاند و گاه اینجا و گاه آنجا راهبر بود (و هر افسانه اى گواه این ادعا است) و گرچه بیم آن مى رفت که آمیزه اى از افسانه و واقعیت هاى تاریخى و آمیخته اى از اسطوره و دین، مرا سرگردان و متحیر گرداند، ولى من با چه اشتیاقى به سرزمین هاى شرق پناه بردم، با چه شور و شوقى خود را در کتاب سفر پیدایش غوطه ور کردم و در میان خیل گسترده شبانان- با وجود تنهایى بزرگ- همزمان خود را در میان جمعى عظیم یافتم.»
گوته از این ایام به نام «هجرت» یاد مى کند، هجرت به معناى بازگشت، بازگشت به اصل و ریشه خویش، بازگشت به معنویت شرقى که همانا درک فطرى وحدت وجود و دریافت عاشقانه یگانگى جهان رنگارنگ است.
دریغا که این تصور وحدانى که غربیان در دوره اى، نیم آشنایى با آن پیدا کردند- به گفته سید حسین نصر متفکر ایرانى و مسلمان- به زودى به دست فراموشى سپرده شد. از قرن هفدهم به بعد، مغرب زمین همه نیروى فکرى و عقلى خود را مصروف تحقیق پیرامون کمیت صور گوناگون اشیاء داشت و هر چند که از این راه به گستره اى پهناور از علوم طبیعى دست یافت که ثمرات آشکار آن در قلمرو فیزیکى و مادى در میان تمام ملت ها احترام و ارزش فراوانى پدید آورده است، اما از کوشش در راه پیوند فیزیک و متافیزیک و آمیزش مادیت و معنویت به دور افتاد. «هاینرش هاینه» نیز در وصف دیوان غربى- شرقى همین معنا را به کار گرفته است و مى گوید: «این دسته گلى از باغ معنویت است که غرب به شرق فرستاده است. از دیوان غربى- شرقى چنان بر مى آید که غرب از روحانیت رنجور و بى احساس خود بیزار شده و از سینه مشرق زمین جویاى گرمى و صمیمیت است.»
بارى، گوته در سفر معنوى خود به جهان خیال شاعران و دنیاى اندیشه متفکران و عالم روحانى عارفان مشرق زمین، شادمانه به تماشاى پیوند حکمت و شعر و آمیزش عقل و عشق مى نشیند. تعبیرى که او از سفرش به سرزمین هاى شرق به دست مى دهد، نه در آن روزگار و نه امروز، خوشایند بسیارى نبود و نیست. آنانى که- به هر دلیل- شرق و غرب را از هم دور و جدا مى خواهند و نه ذوق و استعداد بهره ورى از شادى و لذت نهفته در آشنایى و شناخت فرهنگ ها و تمدن هاى دیگر را دارند و نه از وسعت نعمت و برکت ناشى از تعاطى و تبادل افکار و دادوستدهاى فرهنگى آگاهند.
کج اندیشانى که امروز- در آستانه قرن بیست و یکم میلادى- با تعصب و تنگ نظرى و کوته بینى، بر باورهاى مطلق گرایانه مذهبى و قومى و نژادى خود پا مى فشارند و خود را صاحب «حقیقت محض» مى انگارند و ناگزیر بى نیاز از گفت وگو و دادوستد و رفت و آمد با دیگر ملت ها و مذهب ها و فرهنگ ها.
و گوته؟ این شاعر و دانشمند و دولتمند آلمانى، با بزرگ منشى و گشاده دلى و در کمال متانت و فروتنى، سفر خیالى خود را به سرزمین هاى شرق چنین به تصویر مى کشد: «شاعر اکنون خود را به سان مسافرى در نظر مى گیرد که به مشرق زمین رسیده است. شاد و سرخوش از آشنایى با آداب و رسوم مردمان شرق و مسرور از گفت وگو و نشست و برخاست با آنان. او خشنود از شناخت باورهاى مذهبى و افکار و اندیشه هاى بزرگان آن دیار است، آرى او حتى این ظن را وا نمى زند که مسلمان است.»
با درک ژرفاى سخنان گوته تازه درمى یابیم که اقبال لاهورى آن متفکر و مصلح و شاعر پاک نژاد مسلمان، چرا «پیام مشرق» خود را، که چیزى کمتر از صد سال پس از مرگ گوته منتشر شد، در پاسخ به «دیوان غربى- شرقى» او سرود و چرا در این کتاب مولانا را با گوته در باغ ارم هم نشین و هم صحبت کرد و ستایش از درام فاوست را بر زبان مولانا نهاد.
نکته دان آلمانى را در ارم/ صحبتى اُفتاد با پیر عجم / شاعرى کو همچو آن عالى جناب / نیست پیغمبر ولى دارد کتاب/ خواند بر داناى اسرار قدیم / قصه پیمان ابلیس و حکیم / گفت رومى اى سخن را جان نگار/ تو ملک صید استى و یزدان شکار/ فکر تو در کُنج دل خلوت گزید/ این جهانِ کهنه را باز آفرید/ سوز و ساز جان به پیکر دیده اى/ در صدف تعمیر گوهر دیده اى/ هر کسى از رمز عشق آگاه نیست/ هر کسى شایان این درگاه نیست / «داند آن کو نیکبخت و محرم است / زیرکى زِابلیس و عشق از آدم است».











