Farhangistan
خانه / سیاست / تحلیل ها و دیدگاه ها / عوامل فروپاشی حکومت ها در افغانستان

عوامل فروپاشی حکومت ها در افغانستان

عوامل فروپاشی حکومت ها در افغانستان
مقدمه
اصل براین است که نظام سیاسی در کی کشور حکومت های پایدار را پایه ریزی کنند. حکومت
یک نهاد قانونی است که فقط اعضای آن تغییر و تبدل می شود. اما در برخی کشورها حکومت
شکننده بوده و با فروپاشی نوع نظام سیاسی را نیز تغییر می ‏دهند. قانون اساسی که بیستر و
رکن اساسی در یک نظام سیاسی است بدون نظر داشت، نادیده گرفته می شود. سوال اینجا است
چه عواملی در نظام سیاسی در سطح کلان و حکومت در سطح خرد دخالت دارند؟ دراین جستار
به طور خلاصه پس از دسته بندی حکومت و نظم اجتماعی، عوامل شکنندگی نظام سیاسی در
افغانستان اشاره شده است.

حکومت طبیعی شکننده
داگلاس نورث، محقق و پژوهش گری علوم اجتماعی در یک دسته بندی، از سه نوع حکومت
طبیعی شکننده، پایه و بالغ یاد می ‏کند. به بیان دیگر این سه نوع حکومت و رابطه آن با
سازمان ‏ها و نهاد ‏ها، نظم اجتماعی را شکل می دهند. رشد و توسعه، هم چنین عدم توسعه در
بخش های مختلف معطوف به این سه نوع حکومت می باشند.
در کل تاریخ بشر سه نظم اجتماعی وجود داشته است؛ نظم خوراک جویی: نخست، گروه هایی
اجتماعی کوچک که ویژگی جوامع شکار گر و گردآورند خوراک شکل می دادند. روابط و
تعامل این گروه معطوف به جمع آوری خوراک بود. به نظر می رسد، زندگی به شکل گروهی،
آغازی برای نظم بخشیدن گروهای اجتماعی نیز بودند. اجتماع نخستین انسان ها، گله ی اولیه یا
نظم جویی نخستین نیز اطلاق می شوند. سیر تطور مغز بشر باعث شد که سه نوع نظم سیاسی-
حکومت طبیعی شکننده، پایه و بالغ -بوجود آید. این سه نوع نظام صرف برای تبیین وضعیت
اجتماعی و بحران های سیاسی مفهوم سازی شده اند.
اما دراین نوشتار، سه نوع حکومت یا نظم اجتماعی، حکومت طبیعی شکننده مطمح نظر ما
است. در انقلاب اجتماعی اول، نظم دسترسی محدود یا حکومت طیعی پدید آمد. روابط شخصی
یعنی جایگاه شخص و اینکه چه کسانی را می‏ شناسند، اساس سازمان اجتماعی را شکل داده و
عرصه تعامل افراد، به ویژه روابط شخصی بین افراد قدرتمند را تشکیل می‏ دهد. حکومت
طبیعی، توانای افراد را برای تشکیل سازمان محدود می ‏کند. ۱

۱ نورث، داگلاس، جان جوزف والیس، باری آر. وینگاست، خشونت و نظم های اجتماعی، چهارچوب مهفومی برای تفسیر تاریخ ثبت شده بشر،
مترجم، جعفر خیرخواهان، رضا مجیدزاده ۱۳۹۶ص، ۴۰، تهران، انتشارات روزنه.

دربیان داگلاس نکته های قابل تأمل وجود دارد. یعنی عنصرهای به کار در تعریف او افق های
تازه برای تحلیل جامعه و سیاست را باز می ‏کند. او برای حکومت‏ ها یک سیر طبیعی را
تحلیل می ‏کند، استقرار نظم و رابطه حکومت با مردم متأثر از فرهنگ عمومی اند. در آغاز
زندگی گله‏ ی نظم دهی سلطه دیگری بودند. مناسبات اجتماعی و روابط قدرت بر ابتنای قدرت
قبیله ی پر نفوس، نسبت به قبایل کم جمعیت بوده اند. ازین رو فردی شاخص از یک قبیله بر
اعضایی خودی و دیگران اعمال سلطه می کردند. نظم دادن نیز با باج دادن یا از سرکوب
مخالفین به دست می آمد. بشر با رشد عقل و فرهنگ، از دوره گله‏ ای عبور می‏کند. یعنی
گروه از دایره خانوادگی فراتر رفته، برای تأمین منافع و حفظ بقا روابط سیاسی و اقتصادی با
دیگر قبایل بر قرار می کردند. از لابلای تحلیل داگلاس بر می ‎آید که در دوره اجتماع گله نیز
نظارت بر اعمال رییس قبیله وجود داشته اند، اما بافتار گروه خانوادگی مبتنی بر زور بوده اند.
با تطور زندگی بشر نظم اجتماعی و شیوه اعمال سلطه نیز تغییر می‏ کند. روابط گسترده
شخصی به طور شبکه بوجود آمدند، و حکومت نیز از همین روابط شکل می گرفت.
داگلاس دو نوع حکومت طبیعی محدود و حکومت طبیعی باز را مطرح می‏ کند، در روشنایی آن
وضعیت عمومی مانند اقتصاد، فرهنگ و آموزش را تحلیل می‏ کند. او بیان می‏دارد، حکومت
طبیعی ازین رو که روابط از رشد عقلانیت و توسعه فرهنگی جلوگیر‏ی می ‏کند. روابط نا
هنجار باعث می ‏شود که جامعه از لحاظ اخلاقی فاسد گردد.
از گفته های داگلاس این موضوع استنباط می گردد که گروه‏ های هم‏ خون و تبار، نقش سازمان
های اجتماعی را نسبت به قدرت مرکزی بازی می ‏کردند. گروه ‏های هم خون با قبیله ‏های
بیگانه وارد تعامل ‏می ‏شدند و در حفظ کردن گروه مسلط تلاش می ‏کردند. اداره و مدیریت
همه گروه ‏ها را، قبیله زورمند به عهده می‏ گرفت. روابط مبتنی بر زور و قدرت، زمینه را
برای بارکشی، فرادست از فرودست مساعد می‏کردند. اما حکومت طبیعی محدود نسبت به
دوره خوراک جویی نظامندتر عمل می‏کنند.
داگلاس معتقد است، حکومت طبیعی برای نظم بخشی و اعمال سلطه، از منطق و روابط شخصی
استفاده می ‏کند. با قول و مدار شخصی نظم اجتماعی را به وجود می ‏‏آورند. یعنی افرادی که
در حفظ گروه مسلط فعالیت می کنند، وارد شبکه می گردند. مصداق عینی نظریه داگلاس،
کشورهای اند که بافت اجتماعی قبیلوی اند. ازین رو با شبکه از روابط خویشاوندی و شخصی
جامعه را مدیریت می‏ کند. او اضافه می ‏کند در حکومت های طبیعی مهار خشونت و سرکوب
یعنی فساد گسترده و حذف سیستماتیک مخالفین انجام می گیرند.
فرادستان با شبکه ای روابط قبیلوی و شخصی پست ‏های کلیدی را در اختیار می گیرند. با
استفاده از صلاحیت که قانون به آنها داده اند علیه قانون رفتار می‏ کنند. بنابراین آنچه حکومت
طبیعی محدود را از حکومت طبیعی مدرن تفکیک می‏ کند، ائتلاف و روابط شخصی بودن
حکومت طبیعی است. افرادی نزدیک به حکومت به دلیل امتیاز طلبی با سیاست‏ های فرادستان

سرسازگاری نداشته باشد. حکومت برای جلوگیری از خشونت و حفظ منافع با این گروه وارد
ائتلاف می‏ گردد. اینان دایره وسیعی از خویشاوند است که با روابط شخصی شبکه مسلط را
شکل می‏ دهند. شبکه مسلط ساختار‏های را ایجاد می ‏کند، دسترسی باز و غیر شخصی ناممکن
می‏ سازد. در نتیجه نظارت بر فساد دولتی کاهش می ‏یابند.
ائتلاف مسلط با روابط شخصی با ایجاد همکاری یکدیگر، اقتصاد رانتی را بوجود می ‏آورند.
رانت درآمد بدون تولید، وتوزیع آن براساس روابط شخصی است. به عبارت دیگر چرخه پول
در شبکه فرادستان انجام می‏گیرد. توزیع رانت در حلقه از خویشاوندان و گروه‏ های مربوط به
آن تعلق دارد. حکومت طبیعی از شبکه ‏ها ائتلافی و حفظ، پشتبانی وحمایت می ‏کنند.
با تبیین مفهوم حکومت طبیعی، نظام سیاسی افغانستان، از نظر ساختار و کارکرد به حکومت
طبیعی شباهت دارد. گروه ‏های مسلط یا فرادستان با ائتلاف شبکه از روابط را پدید آورده‏اند
که فرصت مشارکت را محدود کرده ‏اند.
داگلاس حکومت ‏های طبیعی شکننده، توانای حفاظت از سازمان‏ و نهاد‏ های اجتماعی ندارند.
زیرا با تغییر در وضعیت افراد و ائتلاف، فروپاشی در حکومت طبیعی شکننده حتمی است و
ائتلاف جدید شکل می ‏گیرند. قدرت و توانایی حفاظت از نیروهای بیرونی نیز ندارند، و مورد
تهدید و سقوط قرار می ‏گیرند. در چنین حکومت قالب‏ های حقوق پایدار شکل نمی‏ گیرد.
ممکن است در مقطع از زمان حقوق بشر و اقلیت‏های مذهبی مورد توجه قرار گیرند، اما با تغییر
در وضعیت ائتلاف از میان برداشته می ‏شوند.
افغانستان، از جمله کشورهای است که حکومت طبیعی شکننده دارد. تاریخ شاهد براین است که
این کشور از ابتداء تأسیس تاکنون با ائتلاف قومی و خشونت‏‏ دورن و بیرون از شبکه روبرو
بوده‏اند. سازمان‏ های خصوصی با اندکی شکل گرفت اما دوام نیاوردند. حکومت‏ های
خانوادگی و شبکه روابط درونی توسط اعضای خانواده یا قبیله بیرونی از میان برداشته می ‏شد.
این خود باعث شد که افغانستان مسیر انحطاط علمی، اخلاقی و سیاسی را طی کند. در حکومت
طبیعی به دلیل سیال بودن آن قالب های حقوقی پایدار شکل نمی ‏گیرد. در فوق اشاره گردید که
باتغییر در افراد ائتلاف، نظام حقوقی نیز نادیده گرفته می‏شود. اضافه برآنچه تاکنون گفته شد
قانون اساسی نیز در حکومت نادیده انگاشته می‏ شود و مواد در توجه دولت شبکه‏ی از روابط
خویشاوندی نمی‏شود.
حکومت اسلامی افغانستان

افغانستان کشوری مسلمان و اکثریت جمعیت را مسلمانها تشکیل می‏ دهند. آیین اسلامی آنگونه‏ی
که در کتاب‏ های فقهی آمده به طور کلیشه انجام می گیرند. برمنبای اعتقاد اسلامی حکومت نیز
بر آمده از فرهنگ اسلامی و به اعتقاد اسلامی اراده اش را بر مردم اعمال می‏کنند. اما اینکه
حکومت اسلامی چیست و دارای چه اصول و مقدماتی است نیازمد مباحث گسترده و عمیق می
‏باشد. دراین جستار به اندازه شیوه‏های آموزش و پرورش در افغانستان مشخص گردد، فصل
سوم که محتوای درسی آموزش در نقد و بررسی شده است به صورت اجمال به ساختار و بافت
حکومت اشاره می‏گردد.
اگر از زاویه اسلامی به نظام سیاسی افغانستان نگرسته شود، در محور مناسبات و روابط قدرت
و قبیله قرار دارد. مبنای معرفت حکومت اسلامی، نص و سنت پیامبر می ‏باشد. با توجه این
مطلب که نقش قیبله و عقیده، و از نظر اقتصادی غنیمت عناصر مهم در حکومت اسلامی است.
از نظر تاریخی، بعد از پیامبر اسلام روی جانشین او اختلاف میان مردم بوجود آمد. دراین
اختلاف قدرت در چهره قبیله دوباره تولید گردید. قریشیان به سخنان پیامبر اشاره می ‏کرد که او
گفته اند، امیر و خلیفه باید از قریش باشد. این سخن پیامبر کلیدی در دست قدرت مندان قوم و
قبیله قرار گرفت با استناد بر سری خلافت و قدرت وارد منازعه شدند. بنابراین درون مایه های
نظام مبتنی بر خرد اسلامی متشکل از این است:
نخست: تأکید بر وحدت زیرساخت و روساخت دراین جوامع دست کم نگرش به آنها به عنوان
مجموعه‏ای پیچیده که رابطه ای دیالکیتک میان اجزای مختلف آن بر قرار است.
دوم: تأکید بر نقش خویشاوندی در این جوامع. در سیستم سیاسی واجتماعی، تا جایی که برخی
اوقات آن را نباید تنها به مثابه روساخت، بلکه به مثابه قسمتی از زیرساخت در نظر گرفت که
چار چوب روابط تولید را مشخص میکند. یا دست کم نقشی همپایه، نقش روابط تولید را در
جوامع سرمایه داری، داراست.
سوم: تأکید بر نقش دین به مثابه عقیده وباور ونیز به مثابه سازماندهی اجتماعی سیاسی که پنهان
یا آشکار، درون مایه سیاسی دارد». ۲ او معتقد است که عقیده یا امر دینی در جوامع سرمایه
داری، در شاخه های لیبرالیستی و مارکسیستی تبارز داد، در جای جای جهان نمودار شد، این
نمودار امیال سرکوب شده است یا مثابه آن است که به صورت نهادی تبارز میکند.
عوامل اقتصاد در کنار عوامل خویشاوندی، عقیده دینی نیز در شکل نظام سیاسی مهم می‏ باشد.
حکومت‏های دینی نیز محدودی می‏باشد. سازمان‏های مستقل که نقش نظارتی یا رباقتی داشته باید،
۲ الجابری، عابد، عقل سیاسی در اسلام، مترجم، عبدالرضا سواری ۱۳۸۴، ص ۶۵ انتشارات گام نو، تهران.

یا اصلا وجود ندارد، یا جزوی شبکه دولت قرار می‏گیرد. درآمد اقتصادی اینگونه دولت‏ها از
مسیر غیر تولید تأمین می‏گردد و خود را ملزم براین نمی‏بیند که نسبت به مرجع پاسخ گو باشد.
ابن خلدون صاحب مقدمه شرح در این مورد ارایه داده است، اگرچه نام و عنوان خاص به آن
نداده است. او شیوهی تولید غیر طبیعی را کسب معاش نامیده است، این نوع در آمد از نگاه او
برمبنای کار وتولید نیست، بلکه بر تهاجم یا آنچه به معنای آن است، انجام میشود. از سویی
بخشش های شاه نیز متناسب با تهاجم داخلی وخارجی است. عابد جابری در توضیح این مطلب
سخن از ابن خلدون آورده است و مینویسد:
«دولت اموال رعیت را جمع آوری کرده وآنرا در میان خودی ها و بستگان خویش تقسیم میکند.
پس منبع کسب این درآمدها،رعیت است وخرج آنها در دایرة اهل دولت است. پس از آنها بستگان
ایشان از اهل شهر که بیشتراند، و بدین سبب ثروت و مکنت آنها افزایش یافته و مظاهر بی نیازی
وخوشی در میان آنان افزوده میشود. این شیوه اقتصاد، امروزه به «اقتصاد رانتی» معروف
است و دولتی را که بر اساس آن قرار دارد،«دولت رانتیه» میشمارند». ۳
بنابراین، آنچه ابن خلدون میگوید و جابری در توضیح آن بیان می کند، دولت های عربی و
اسلامی شالوده اقتصاد شان بر رانت خواری بنا شده است. رانت به مجموعه ای از کمک هایی
اطلاق میگردد، که از سوی دولت ‏ها به دست میآید و درآمد یا بودجه دولت را تأمین می
کند. این نوع درآمد حکومت خواص و خویشاوندی را به وجود می آورد. در چنین حالت این
تنها اقتصاد نخواهد بود که به خاک سیاه می نشیند، بلکه جامعه از حالت تولیدی نیز بیرون شده
به یک جامعه مصرفی تبدیل می شود.
برای فهم سیاست و رابطه آن با عقل سیاسی ، از سه کلید اقتصاد رانتی، عصبیت قبیله، افراط
گرایی، دینی دولت داری و هم حکومت در کشورهای اسلامی را از ابتدا تاکنون می توان
استفاده کرد. دولت‏ های اسلامی با سه کلید واژه تحت عنوان "قبیله"، غنیمت" و عقیده" قابل
تحلیل و ارزیابی است. قبیله نقشی است که محققان غربی در هنگام بررسی جوامع ابتدایی
وپیشاسرمایه داری تحت عنوان خویشاوندی یاد می کرد. ابن خلدون به عنوان عصبیت نام می
برد. قبیله در جوامعی نقش و کارکرد دارد که درآمد دولت مبتنی بر رانت خواری بوده است. در
نتیجه به جز نیروهای خود اعتماد نمیشود. ازین رو حلقه خواص که عابد جابری از آن به قبیله
محوری یاد می کند سیاست را پایه گذاری میکند. محوریت قبیله تنها به رابطه خویشاوندی
اطلاق نمی گردد، بلکه تمام کسانی که بار عصبیتی دارند مانند شهر،گروه و خویشاوندان،
مشمول این قاعده است. جابری معتقد است که حضور قبیله در سیاست در جوامع صنعتی به
صورت ناخودآگاه وجود دارد. تنها وجه تمایز آن با کشورهای کمتر صنعتی یا جوامع شبانی و
کشاورزی این است که در چنین جوامع به صورت «خودآگاه»در آمده است.
۳ همان

در نتیجه: سرانجام با تأمل در نظریه داگلاس و جابری نظام سیاسی افغانستان چه از منظر
اسلامی و چه نظم اجتماعی مصداق حکومت طبیعی محدود و شکننده است. در آمد اقتصادی
مبتنی بر کمک های بیرونی وتوزیع آن به شبکه‏های ائتلا ف دلالت بر اقتصاد رانتی دارند.
زیرا بزرگترین و مهم ترین درآمد دولت افغانستان از رهگذر کمک ‏های بلاعوض کشورهای
سرمایه دار می‏باشند. قبلا به این موضوع پرداخته شد که درآمد اقتصادی بدون تولید از نشانه
های رانت خواری است. نشانه‏های حکومت طبیعی محدود، درآمد اقتصادی و توزیع پول میان
خویشاوندان و از رهگذ روابط شخصی دلالت بر رانتی بودن این نظام سیاسی دارد.

نویسنده : ناصر سعادت نیا

برای فرهنگستان

۱۹ اگست ۲۰۲۱

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

17 − 12 =