Farhangistan
خانه / فرهنگ و هنر / ترازوی طلایی / سیری در سپهر جان ( قسمت اول )

سیری در سپهر جان ( قسمت اول )

سیری در سپهر جان

قسمت اول :

آب صافی در گلی پنهان شده ( ۱ )

چشم داند فرق کردن رنگ را

چشم داند لعل را و سنگ را

چشم داند  گوهر و خاشاک را

چشم را زان می خلد خاشاکها

اکهارت تله، می گوید: بزرگ ترین مانع روشن بینی این است که انسان به بیرون از خودش معطوف شود، دست حاجت به بیرون برد. بیرونی هرچه باشد، ناپایدار و فقیر تر از سائل است. او تمثیل زیبای می گوید:« بیش از ۳۰ سال بود که گدایی در کنار جاده ای می نشست و گدایی می کرد. یک روز غریبه ای از کنار او رد می شد. گدا در حالیکه از روی عادت کلاهش را بالا گرفته بود به غریبه گفت:”کمی پول به من می دهی؟” غریبه پاسخ داد:” چیزی ندارم که به تو بدهم:” سپس از او پرسید:” روی چه چیزی نشسته ای؟” گدا پاسخ داد:” فقط یک  جعبه قدیمی است، تاجای که به یاد می آروم روی این جعبه می نشستم: عریبه پرسید:” تا به حال داخل آن را نگاه کردی؟”گدا گفت:” نه. اما چه فایده ای دارد، داخل جعبه چیزی نیست.”غریبه اصرار کرد که گدا داخل جعبه را نگاه کند. گدا کمی تلاش کرد تا درب جعبه را باز کند و در کمال شگفتی و ناباوری دید داخل جعبه پر از سکه های طلا بوده است.

من همان غریبه ای هستم چیزی ندارم به شما بدهم، اما به شما می گویم نگاهی به دورن بیندازید. این جا جعبه ی وجود ندارد بلکه به جایی بسیار نزدیک تر و ژرف تر نگاه کنید: درون خوتان. به گفته ای اکهارت،  بسی سرمایه داران از خود تهی است که همه چیز را و حتی شخصیتش را در بیرون جستجو می کند. او می گوید، کسانیکه هر گز به رضایت باطن و آرامش نمی رسند گدایان بیش نیستند.

معنای فقر در گفته های اکهارت توله و آنچه از مثنوی در اول این جستار آمده است کور بودن و نداشتن چشم بصیرت است. نبود آگاهی و در نیافتن توانایی های خویشتن آدمی را در فقر می برند. برای اینکه توانسته باشیم از گرفتاری های بیرونی رهایی یابیم باید چشم دل گشود، افق های تازه را در روان باز کرد، در پرتو آن جهان را روشن تر و عمیق تر فهمید. بینایی قلب تفاوت جان و جسم را می داند، البته نباید یکی فدای دیگری گردد، اما می توان جهت و مسیری هدفمند و قابل قبول اراده معطوف به حیات را در پیش گرفت.

مثنوی معنوی، کتاب گرانسنگ و ارزشمند سراسر خود شناسی است. در نگاه مولانا انسان جانی دارد که در جسم او پنهان است، وکاشف آن هنرمند محسوب می گردد. کشف کردن باطن وجود، خودکاوی فرورفتن در اوصاف انسانی خویشتن زیبا زیستن است. اگر انسان همه چیز را از بیرون مطالبه کند راهی بس خطرناکی را در پیش گرفته است. خواستن از مراجع بیرونی نه تنها در اخلاق زیان آوراند که در همه ای شئون زندگی انسان نتایج منفی دارند. بزرگترین نتیجه ای نادرست بودن نگریستن به بیرون و بی خبری از خود، عدم شکوفای قابلیت های وجودی است. در سیاست، اقتصاد، تعلیم و تربیت و…… به صورت خلاصه بایدگفت: انسان روح و جان سیالی دارد ارزشمندتر از هر چیزی دیگر. مولوی در مثنوی می گوید:

آب صافی در گلی پنهان شده

جان صافی بسته ابدان شده

گفت تو بحثی شگرفی می کنی

معنی ای را بند حرفی می کنی

حبس کردی معنی آزاد را

بند حرفی کرده ای تو باد را

این سخنان مولانا، به خوبی گویای این مطلب است که انسان در بند چیزهای گیر است که قابلیت یگانه شدن با جان او را ندارند. جان صاف و روشن است پریدن و سیال بودن از اوصاآن است، اما در زنجیری از پندارها از پریدن وطیران به وادی قدس باز می ماند. از گفته های مولانا استنباط می گردد، در عدم روشن بینی انسان نسبت به خویشتن روح و جان او کدر می شود و از سیرحرکت درونی باز می ماند. ممکن است آدمی در موضوعات مختلف ومتفاوت سخن شگرفی به زبان آورد، اما جان بی خبر از آن باشد. به بیان دگر در بی خبری جان واژه ها و کلمه ها تهی از معنا می گردد.

بنابراین با روشن بینی، انسان به فهم عمیق هستی و زندگی دست می یابد. هستی در عمق وجود ما است، مفهوم است که تصویر محدود کننده از آن ساخته نمی شود تا عقیده پدید آید. این واژه، نادیده های بی زوال و بی پایان را تبدیل به امر فانی نمی کند. کسی هم  نمی تواند ادعا کند که ادارک  انحصاری از هستی دارد، به گفته او هستی، فراتر از ذهن است جوهره اصلی انسان را شکل می دهد. تحقق من هستم مقدم بر این یا آن “هستم” می باشد. او براین باور است که معرفت و روشن با اطلاعات ذهنی قابل دریافت نمی باشدّ. ذهن فقط جهان بیرون را   برای ما پدیدار می کند، اما منشأ خویش را با آن نمی توان درک کرد. درحالی که در حکمت بایستی خود انسان درک شود که فراتر از شکل و نام است که بر انسان نهاده شده است. از نگاه او ایده خداوند نیز تصویر محدود از هستی است، بتی است که در ذهن آدمی تصویر می کند،  زندگی روشن بینانه و رهای از بتکده ها  بایستی از زنجیر ذهن و تصویر های آن آزاد شد………

خفته آن باشد که او از هرخیال

دارد اومید و کند با او مقال

اکهارت تولی، میگوید: انسان برای دریافت حقیقت -البته شناخت آن خود هنر دیگر می طلبد- فراتر از ذهن حرکت کند. انسان به ندایی دیگری به جز اطلاعات و آگاهی که  از طریق ذهن به دست می آید، گوش فرادهد. از نگاه او ذهن مفاهیم را در قلمرو، و مدار بسته قرار می دهد و معنا را منجمد می کند. به صورت مثال مفهوم خدا به گفته ای او چون بر ساختهی ذهن است طراوت وحلاوت روحی و روانی ندارد، بسی  افرادی هم آن را به کار می برد اما تقدس و پاکیزگی را تجربه نمی کند، فراتر از خود مفهوم، نمی توان بال پرو گشاید جهان دیگری را تجربه کند. برای این است که میان خدا و انسان فاصله ایجاد می شود، کارکرد آن تنها هویت سازی است. او معتقد است که انسان متکی به ذهن، از رفتن به فراسوی ذهن ناتون ، اندیشه و فکر او اجباری می شود به گفته ای این نوع از تفکر خطرناک است.

از گفته های اکهارت تله به دست می آید که فرآورده های ذهنی هویت ساز است، در نتیجه منافرت، دوگانگی ، بیگانگی و مانند آن از نشانه های هویت است. او می گوید: اگر انسان با چارچوبها ذهنی بسازد همه چیز از رهگذر آن ارزیابی کند، مفاهیم مات و مبهوت را ساخته است ، تصاویر، واژه ها، قضاوت ها و تعابیری را ایجاد کرده است، دراین صورت تمام ارتباط حقیقی را ناممکن می گردد. در نتیجه همه مسائل تبدیل به فاصله میان همنوع، سرشت انسان و خدا می گردد. این پرده از افکار است که وهم جدا افتادگی را ایجاد می کند، اوهام امری کاملا جدا از حقیقت و هستی است. به عبارت دیگر، انسان با هستی، احساس یکی بودن نمی کند، واقعیت به صورت آشکار رویت نمی شود، بدین سان اطلاعات به دست آمده تفکر زائد است، این خود نوعی بیماری است  که تعادل، نظم و ریتم زندگی را به هم می ریزد.

اکهار تولی، پیشنهاد می کند، از ذهن باید درست استفاده کرد، او کمی فراتر از آن صحبت می کند و میگوید ناظر بر ذهن باید بود، ورنه این ذهن است که از انسان استفاده می کند، تصاویر که ذهن می سازد، انسان به واسطه ای آن به فراموشی سپرده می شود. سخن اکهارت تولی شباهت به سخن مولانا دارد، او می گوید:

جان همه روز از لگد کوب خیال

وز زیان و سود و ز خوف زوال

نی صفا می ماندش نی لطف و فر

نی بسوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد که او از هرخیال

دارد اومید و کند با او مقال

گفتار های که بر اساس خیال های اوهام انگیز تغذیه می گردد، چیزی بر آگاهی انسان نمی افزاید، و آدمی را گرم و سبک نمی کند بلکه باری است که با وجود آن، انسان سنگین می شود. بال های رهای بخش انسان را می بندد، توان پریدن را از آدمی می ستاند. در چنین اوضاع و احوال آدمی می پندارند که بسیار بزرگ است، جهان حقیقت کوچک، در حالیکه اگر به عمق هستی فرو رود پی خواهد برد که جهان بزرگ است و آدمی کوچک……….

انسان بر اساس تصاویرذهنی هویت خود را می سازد، توسط آن زندگی خود اداره نیز می کند. خوب و بد، مثبت و منفی همه از تصاویر ذهنی پدید می آید، اضافه برآن، تصاویربا انسان سخن نیز میگوید. به گفته ای اکهارت تصاویر ذهنی، مونولوگ یا دیالوگ های ادامه دارذهنی انسان ها است. یعنی تصاویر فکر می کند، داوری می کند، نظر می دهد، دوستی و عدم دوستی، نیز از همین طرحواره ها پدید می آید. اکهارت اضافه می کند که این صدا با وضعیت خاص یا حال انسان تناسب ندارد، شاید وضعیتی مربوط به گذشته ی دور یا تصوری از موقعیت های احتمالی آینده را به تصویر می کشد. شاید در بسیاری از موارد خراب شدن کارها را تصور می کند، این همان چیزی است که نگرانی نام دارد. حتی اگر این صدا مربوط به زمان حال باشد، بازهم با وضعیت گذشته تفسیر می شود. اکهارت تولی می گوید: این صدا متعلق به ذهن شرطی شده شما است، آنهم نتیجه ی تمام تاریخچهی گذشته است البته از پیش فرض های فرهنگی، آن را به ارث برده اید.

در چنین وضعیت یعنی قضاوت کردن حال از منظر گذشته، نتایج کاملا نادرست است، بسیاری افراد بایک شکنجه روحی زندگی می کند که دایم به آنها حمله می کند، سرزنش می کند و انرژی حیات را از آدمی می ستاند. اکهارت تولی پیشنهادمی کند که برای آزادی و درست زندگی کردن باید نخست ذهن از گذشته و از پندارهای آینده رها گردد. زیرا گذشته سوخته و خاکستر شده است، فکر کردن به آن، به معنای انجام دادن دوبارهی آن است. تنها چیزیکه که برجای می گذارد، نفرت و دشمنی است.

 

پس باید از نیروی حال استفاده کرد، همه امکانات را بسیج کرد تا از حال به شکل درست استفاده کرد. زیرا گذشته چیزی جز وضعیت اکنون ما نیست، زمان حال به گذشته تبدیل می شود و آینده را نیز می سازد. در نتیجه ذهن را باید نظارت کرد، از تفکر زاید جلوگیری کرد، به گفتهی او بسیاری از اندیشه ها و تفکر که انسان در ذهن پرورش می دهد ابزاری برای انجام یک کار ی خاص است، زمانی که کار انجام شد ابزار به کناری نهاده می شود، او می گوید حدود ۸۰ تا ۹۰ در صد افکار مردم نه تنها تکراری و بی فایده است، بلکه به علت غیر کار بردی بسیاری منفی و مضر است، شکل انزژی حیات را به هدر می دهد.

شاید توجه کرده باشیم که فکر کردن در باره دینداری و معنویت از همین جنس می باشد، مقصودم نفی آن نیست بلکه غیر کاربردی آن نسبت به زندگی جمعی و فردی ماست. مسایل عبادی نه تنها به حیات انسان ها انرژی نمی دهد که از زندگی انرژی را بازیافت می کند.  منظور از انرژی بعدی مادی آن نیست بلکه معنای و مفهوم زندگی است.

به گفته ای اکهارت هر نوع تفکر تکراری که آدمی به انجام آن، اصرار می روزد، به دلیل هویتی شدن آن است، انتخاب آن اجباری است، ورنه، هویت از آدمی ستانده می شود، در نتیجه با تصاویر و افکار ذهنی که انسان در سر می پروراند نگاه نقاده و استعلایی صورت گیرد، تا سلامت روان به دست آورد، از هویتی شدن آن جلوگیری شود……

نویسنده : ناصر سعادت نیا

ادامه دارد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

14 − 8 =