Farhangistan
خانه / فرهنگ و هنر / ترازوی طلایی / سیری در سپهر جان ( قسمت دوم )

سیری در سپهر جان ( قسمت دوم )

سیری در سپهرجان ( قسمت دوم )

در نیابد حال پخته هیچ خام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

تا نباشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را کوزه‏ای

چند گنجد قسمت یک روزه ‏ای

کوزه چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پردور نشد

این قسمت ابیات مولانا نشان می دهد، اساس و پایه زندگی رهای از تعلقات، گرفتاری ها و و ابستگی های بیرونی است. از گفته های این بزرگان استنباط می گردد که: باور ها و افکار مانند قلاب و چنگ های  است که به اراده انسان به بیرون افگنده می شود، در لایه های اشیا پدیده های بیرونی در بند می افتد. آدمی را اسیر زندان خود ساخته ودر تملک اشیای که به ان دل بسته است قرار می دهد. به عبارت دیگر ذهن و فکری معطوف به دنیای بیرون، مالکیت و آزادی و خویشتن را ازدست می دهد، از دورن در بند افتاده است.

اندیشمندان اخلاق، گرایش به حسد ورزی، کینه جویی، انتقام، و قدرت طلبی و تحت سلطه قراردادن دیگران را، دژخیم خطرناک برای انسان می داند. اریک فروم در تبیین سلامت روان و شخصیت نیکوی انسان، زیاده خواهی را ازبدترین صفت های آدمی عنوان می کند. به گفته او فجایع اخلاقی، مانند فقر و جنگ، ریشه در خود خواهی دارد. از سوی غرور، تعصب، کینه ورزی چشمان حقیقت بین انسان را نا بینا و ژرف بینی را از انسان می ستاند. به عبارت دیگر، اوصاف یادشده جباران، ستمگران است که مسیری شکوفا شدن عقل اخلاقی را می بندد. انسان در زندان خود اسیر توهمات و انتزاعیات خود می گردد. جهان را با شرایط روانی خود تحلیل و تفسیر و همه چیزرا برای خود مطالبه می کند. توانای قدرت تخیل و درک دیگری را ندارد.

مولانا در جای دیگر اوصاف درونی انسان را خطرناک ترین دشمن معرفی می کند. او زبان پیامبر اسلام هنگامی که از جهاد بر می گشت، به یارانش خطاب می کند:

ای شهان کشتیم ما خصم بیرون

ماند خصمی زوبتر اندر درون

کشتن این کار عقل و هوش نیست

شیرباطن سخره خرگوش نیست

خصم درون ازین جهت که قوه های شناخت فلج می کند، توانایی خود سنجی را از آدمی می ستاند خطرناک است. بد تر از آن شناخت غول های درون برای بسیاری ازین رو ممکن نیست  که توجه به آن صورت نمی گیرد. قلبی غباری و گرد آلود، مانع تصویرگرفتن از حقایق می گردد. دنیای بیرون در نگاه انسان زیاده خواه  تاریک و کدر است. هرچه را می بیند و می شنود مطابق شرایط دل و جان غبار آلودش تفسیر می کند. برای تقریب مفهوم تاریکی درون، مثال عینک سیاه وچرکی را در نظر گیرید، اگر چنین عنیکی بر چشم نهاده شود جهان لکه دار و تاریک دیده می شود. نقطه های شفاف بیرونی با لکه عینک مشتبه می شود، آدمی بدون اینکه توجه به عینک داشته باشند به تفسیر لکه می پردازند. جان و دل چنین حالتی دارد، اگر صاف و شفاف روشنی را از دست دهد، فهم از جهان نیز تاریک و کدر می گردد. در نتیجه روابط و عملکرد نادرست، جامعه را به بیماری بداخلاقی و بد سیرتی فرو می برند. مولانا در ابیات دیگر می گوید:

بلفضول از حسد طاقت نداشت

اعتراض و لانسلم بر فراشت

خلق را بنگرکه چون ظلمانی اند

در متاع فانی ای چون فانی اند

حسد بردن به دیگری و متکبر بودن فرمانبرداری از حقیقت می گردد. دل و اندیشه ی را به ظلمت می برد، بصیرت و ژرف اندیشی را نابود می کند. نقص زندگی معنوی و نداشتن جهان بینی روشن و عدم آینده نگری حاصل صفات رذیله است. ویژگی های منفی شخصیتی، قوه مقدس جان پروری  و فکر تازه را در وجود آدمی خاموش می کند. با خاموش شدن قوه عقل شهودی، جان آدمی استهلاک می گردد، بزرگترین عامل که جان را نابود می کند و  استعداد جان و روح پروری را از آدمی می ستاند، تکبر و برتری جویی است. مولانا به خوبی و رسا بدون آنکه شرح لازم باشد در باره خود خواهی و فزون خواهی آورده است:

از تکبرجمله اندر تفرقه

مرده از جان زنده اندر مخرقه

این عجب که جان به زندان اندر است

و آنگهی مفتاح زندانش به دست

خودخواهی شخصیت انسان را دوقطبی و تبدیل به ویرانه می کند. جان ویران شده، نسبت به حقیقت مات و مُرده است، اما در  رفتارهای ضد اخلاقی زنده است. مرده از جان زنده اندرمخرقه، یعنی در  دروغ‏گوی و فریب دادن دیگران زرنگ است. چنین اشخاص و افراد در میدان زندگی گام های خام و ناپخته بر می دارند، انسانیت را در قمار می گذارند.لازمه ی  زندگی درست و انسانی،  بازگشت به درون است بند ها و زنجیر را باید پاره کرد. مولانا برای رهای از زندان راه حل نیز ارایه داده است، در آینده از آن بحث می شود.

شوپنهاور فیلسوف و اندیشمند زندگی که به خوبی اندیشه های شرقی در یافته است، در باب زندگی خوب می گوید: سرچشمه ی لذت‏ها و قوام بخش زندگی سعادتمند، مالک چیزی در ضمیر خود بودن است. به میزان که انسان به خود سلطه مییابد، افکار مزاحم را از جهان ذهنی بیرون می‏کند به همان پیمانه از زندگی لذت می‏برد. اما اگر انسان با تصویرکه دیگران از او دارد و با تمجید دیگران زندگی را سپری کند این نوع زیستن لذت بخش نیست، چرا که او مالک چیزی در خود نیست شخصیت کاذب و زندگی عاریتی دارد. تا دیگران برای او اهمیت  قایل است به این فکر است که انسان مهم جامعه است اما اگر چنانچه دید نگاه دیگران در باره او عوض شد، در نزد خویش نیز بی اعتبار می‏شود، گویی دیگران حد حدود او را تعریف می‏کند.

از نگاه او اوقات فراغت بهترین ملاک برای شناخت خویش است،  کسی که از سرچشمه لذت های غیر عاربتی و اصیل را در درون خود می جوید و می‏بیند، نه تنها از بسر بردن با خود اوقاتی را در خلوت سپری کردن ملول نمی‏شود که از آن پر و لبریز سر خوش می‏گردد و آرامش و شکوفایی درونی ژرفی را می چشد.

شوپنهاور در بخش پنجم کتاب خود اصولی را برای بهتر زیستن یاد آوری می کند: در همه امورکه مربوط به مسیر زندگی مان می شود باید تخیل را مهار کنیم؛ نخست باید هشیار باشیم که کاخ ها موهوم نسازیم، زیرا بهای گزافی دارند و پس از اندک زمانی فرو می ریزند که این موجب افسوس می شود. اما افزون براین، باید مراقب باشیم که با تصویر کردن حوادث ناگواری که که فقط احتمال وقوع دارند، دل خود را از ترس آکنده نکنیم.

او بد بختی های زندگی را در حسد ورزیدن می بیند، این صفت رذیله را مانع خوشبختی و لذت محسوب  می کند، توصیه می کند هر انسان این دیو پلید را در وجودش بایستی نابود کند، تا از رنج دیگران شادمند نشویم، از سعادت و خوشبختی دیگران در رنج نیفتیم. می گوید: هنگامی که می بینی بسیاری از مردم در وضعی بهتر از وضع تو قرار دارند، بیاندیش که بسیاری هم بیش از تو سختی می کشند.

شوپنهاور رنج ها و لذت‏های زندگی را وابسته به نوع فکری می‏داند که ما در سر می‏پرورانیم، پیوسته دعوت می‏کند که گذشته را برای ایجاد یک زندگی بهتر در حال مطالعه کنید، زیرا گذشته و تجربه ما به مثابه متن است، شناخت به مانند تفسیر این متن است. تحلیل وضعیت کنونی نیز ریشه در گذشته دارد.

دوست دارم برای فهم بهتر از اقبال لاهوری نقل کنم او در اسرار خودی آورده است:

پیکری هستی زآثار خودی است

هرچه می بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم بیدار کرد

در جهان تخم خصومت کاشته است

خویشتن را غیر خود پنداشته است

اگر چه اشعار اقبال و هدف که او دارد با این نوشتار متفاوت است، ولی با تأملات و ساختن معانی تازه می توان گفت که قوام شخصیت انسان از نگاه اقبال آباد کردن اقلیم وجود است. هر در جهان بیرون برای آمی اتفاق می افتد ریشه در جهان بینی فرد از هستی دارد. هستی از خویشتن آدمی تا کل کائینات را در بر می گیرد. خصومت و جنگ ها نزاع های بیرونی حکایت و جنگ های اقلیم وجود آدمی است. اگر انسان بخواهد به صلح و آشتی برسد نخست بایستی در دنیای درون به صلح و آشتی دست یابد.

ادامه دارد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

دو × 3 =